بهم گفتند درمانگاه پارک بعثت برای تو کمه

برای ما زیاد مهم نیست

برای خانم ها محل کار مناسبی نیست

هر کسی از خانم ها رفته ، بر گشته

جمعیت مهاجرش زیاده

توی خیابان ها زیاد نچرخم ، پول و اشیاء قیمتی همرام نداشته باشم

مدتی بود که سرپرست بعثت نزدیکی راه رو بهانه می کرد ، تا جای عضو نرفته رو سریعتر پر کنه

از سرپرست های زن ، خوشم نمی آمد ، از رابطه دوستانه ای که او با کارمندانش داشت متعجب بودم

دوست نداشتم با چهره همکارم مواجه شوم ، از اینکه هنوز نرفته ، جانشینش شده بودم ناراحت بودم

با جایی مواجه شدم ، سطح وسیعی که اگرچه در طبقه هم کف بود عصبیم می کرد

صدای ماشین ها قطع نمی شد

باز هم باید نداشتن تلفن را تجربه می کردم و تلاش برای بدست آوردنشو

عبور افراد از پشت پنجره که ناخودآگاه نگاهی به داخل اتاق می انداختند ، معذبم می کرد

نمی دانستم اینکه چراغی روشن نمی شود ، برای روحیه ای است که در او نهفته است یا او هم می خواهد که درون کمتر از بیرون پیدا باشد

پیشینه ذهنی مثبتی نداشتم از کار آقایون ، از او که در جلسه توجیهی غیر واگیر در ذهنم اثر ناخوشایندی گذاشته بود ...... اما طی برخوردهای کوتاهی که در ستاد و جلسات داشتیم ، انطور که می پوشید و راه می رفت و ...می خواستم که بیشتر او را بشناسم

قبل از آمدنش فرصت کافی برای چرخیدن در اتاق داشتم ، با دل و جان کار کرده بود ، اگر چه بد خط و اگر چه خاک نرمی اطراف را پوشانده بود که به چشم من نیامد ، اما به چشم سرپرست می آمد

درحالیکه دلم برای نسیم پارک بعثت تنگ بود ، چشم انتظار 2 ساله خاطرات دوران کودکی بودم ، کودکی که با ماهیگیری لب دریاچه شکل گرفته بود و هیچ چیز به اندازه پیشنهاد قدم زدن در آنجا ، ایستادن در آنجا خوشحالم نمی کرد،از در وارد شد، خوش آمد گفت و هیچ چیز شیرین تر از این خوش آمد گویی برایم نبود، تمام ناراحتی که از مواجه شدن با او داشتم به یک باره برطرف شد

و حالا من اینجام

اینجا با یک نفر که نمی دانم دوست بود که با هم همکار شدیم یا یک همکار بود که با هم دوست شدیم

کسی که قرار است به زودی برود ، برایم شعر می خواند ، برایم صحبت می کند ، از تجربه ها و تلاش های خودش و دیگران می گوید

او که می پرسد تابستان به دنیا آمده ام ؟

کسی که با او تا مقصد را به دور پارک تند قدم زدم و پیش خود فکر کردم آیا باید پا جای پای او بگذارم ؟ شاید نتوانم و سخت است جای کسی را یگیرم که خوب کار کرده باشد ، که خوب رابطه برقرار کرده باشد.......

پنداشتم کسی است که هرگز انتخاب نمی شود ، اما فقط پنداشتم

از او یاد گرفتم صدا کردن یک سرپرست به صورت : رئیس گاهی صمیمی تر از نامیدن او به شکل خانم دکتر است

از افغانی ها می شد علاوه بر لام مالاریا ، نمونه خلط هم گرفت ، باید جور دیگر دید

که همه پانچ ها شبیه هم کار نمی کند

اینکه هر چقدر هم که دنیا با ما بد تا کرده باشد، نباید نسبت به هیچ چیز حتی بچه ای که در کنار مادرش نشسته و درب شیشه آبی را می مکد، بی تفاوت بود

اینکه من تنها آدمی نیستم که خداحافظی های زیادی را در زندگی داشته ام

اینکه هر مردی که بیکار می شود ، یک زن به فحشا کشیده می شود

و کسی که خداگونه است ، آدم ها را به گناه نمی اندازد

 و دانستم  او هم در جستجوی پسران هم رشته ماست که هر ساله وارد دانشگاه می شوند اما در محل کار آنها را نمی بینیم

با همه زیبایی که در او نهفته است ، مثل بسیاری از آدم ها خود را بدخط و زشت چشم می نامد

خوش بحال دختر کوچولوی رئیس که چون کوچک است و ترسی از عواقب جملاتش ندارد ، دوست داشتنی می شود

از خدا با این خاطر که فرصت داشتم در کنارش باشم متشکرم

از تو به خاطر تمام لحظاتی که تنها در کوچه ها قدم زدی ، و کسی تو را نفهمید جز آفتاب سرخ و نسیم کبود

به خاطر امروز اگرچه نیستی ، اما احساس نمی کنم ، اتاقی سرد ، بی روح و تاریک مرا فرا می گیرد

به خاطر جملاتی که لبریزم کرد و اشک هایم را دیدم که بعد از مدت ها ، روی گونه هایم به ارزشی ریخت که پاسش میدارم متشکرم