بچه که بودیم یه جعبه بزرگ اسباب بازی داشت ، نزدیکای قد خودش .
مدتها عشق ما این بود که بریم توی اتاق پذیرایی خونشون و بازی کنیم .
یه اتاق پذیرایی که از یک طرف وقتی پرده توریشو کنار می زدی غرق نور می شد و گاهی صدای آب دادن به باغچه ما رو مست مست می کرد و از طرف دیگه گرمای محبت اهل خونه به ما می تابید.
با یه حرکت همه اسباب بازیا رو پخش اتاق می کرد ، دوست داشت همشونو بازی بده
دور تا دور اتاق مبل چیده شده بود ، زیر هر صندلی می شد یه اتاق . یکی مهمونخونه، اون یکی نشیمن و دیگری خواب. ولی مهم تر از همه آشپزخونه بود.
گاهی وقتا پارچه ها رو به زیر صندلی ها می بستیم و برای عروسکامون ننو درست می کردیم .

یادم میاد اولین نقاشی هاشو خیلی کم رنگ می کشید و به دیکته هاش خودش ۲۰ می داد

خواهرش که به دنیا اومد ، مهربونیشو با یه عروسک تپل مپل به ما هدیه کرد. تا یه چند وقتی از قبل شام فکر می کردیم چه جوری سر خواهر کوچولوشو گول بزنیم تا بتونیم کنار هم بخوابیم ،آخه اون کوچیک بود و باید پیش مامانو باباش می خوابید . ولی زیاد طول نکشید که خواهرشم به جمع ما و اسباب بازیا پیوست .
یاد مداد شمعی ها که هوش و حواس واسمون نمی ذاشت ،
 یاد جامدادی خوشکلش با اون دکمه های جادوئیش که دل همسنو سالاتو برده بود،
یاد روزایی که چفت هم تو ماشین به هم می چسبیدیمو می رفتیم مدرسه
آهای هم بازی ! من هر وقت یادم میوفته که هر روز داریم یه روز از دوران کودکیمون جدا می شیم گریه می کنم .
جاهایی از خاطراتم که تو نیستی من چقدر تنهام
.