ناراحتم چون بالاخره حرفیو که مدتی بود منتظرش بودم شنیدم

از ١٩ خرداد تا حالا همش  چند روز مگه گذشته

تازه داشتم احساس آرامش و امنیت می کردم

چرا به هر چی میخوام دل ببندم خدا ازم می گیره؟

خدایا چی کار کنم ، اگه بمونم می ترسم پشیمون شم ، اگه برم می ترسم که پشیمون از اینکه چرا واسه موندن تلاش نکردم ............

سرپرست داره عوض میشه ، معلوم نیست چه جور آدمی بیاد جاش

من خستم میخوام این ته کار تو آرامش باشم ، به خوبی تمومش کنم ، حوصله دوندگی های جدید و ندارم

مسیر دوره ، ماه رمضون .... چی کار کنم.اگه نگهم دارن تابستون و زمستون و چی کار کنم!

از همکارام خستم ، هر کدومشون یه جوری آزارم میدن ،به خصوص تو این یک ماه اخیر ، قاطی کردن همه... اما حداقل الان دیگه می شناسمشون ، حوصله آدمای جدیدو ندارم.

یعنی بذارم برم ؟مگه کم زحمت کشیدم!

آخه چقدر شماها خودخواه و زبون نفهمین!میخواین چند نفرو بندازین تو درد سر که یکی به هدفش برسه!

 چرا اینقدر اصرار دارن ، که نیرو  رو عوض کنن ؟حتما یه مشکلی داره !چرا مشکلو برطرف نمی کنن ...

می ترسم توانشو نداشته باشم... خسته شده ام از دوندگی ....

خدایا من هیچ پشتیبانی ندارم ، جنگیدن با تقدیر هم بی فایده است ، اما چه کنم حرص می خورم.