انتظار همیشه هم بد نیست.می تونه باعث دلگرمی بشه.

هر چی باشه حداقل از قطع امید کردن که بهتره

..............................

به محض اینکه دکتر میگه دیگه لازم نیست همدیگرو ببینیم ، به یاد موزه آبگینه می افتم.

نمی دونم دارم به خودم لج می کنم یا با تو!

نمی دونم می خوام به خودم ثابت کنم که بی تو هم می تونم ادامه بدم و خوش باشم یا به تو...

یادم نمیاد جزء لج بازیام بود که با اردو به موزه نیومدم یا کار داشتم ، اما یادمه که قرار گذاشتیم که یه بار با هم بریم  ، و اون یه بار هیچوقت نیومد.

یه روزی بهت میگم که خودم تنها رفتم ، احتیاج به حضور تو نبود ، ( اگرچه خیلی خوش نگذشت) اما در آرامش گذشت ،....... مگه قراره ببینمت که بهت اینا رو بگم؟اصلا اگه روزی ببینمت جایی واسه این حرفا هست؟

نمی دونم!

دیگه چیا رو باید ثابت کنم ، اینکه بدون تو هم می تونم دکتری قبول شم ... سینما برم ..

پیتزا را که خیلی وقته تنها تنها   می خورم! دیگه داره تنها خوردن ها واسم عادی میشه، حتی بهم مزه می کنه ، اونقدر که پیشنهاد بقیه رفقا رو کنار می زنم ، نمی خوام با یکی دیگه دوباره از اول شروع کنم، اگرچه می دونم که توانشو دارم!من 28 سالم شده ، شاید اگه در انتظار بمونم ، همه عمرم به انتظار بگذره .

............

وارد سر سرا میشم ، صدای قرچ کف چوبی سالن میخکوبم میکنه

چه صدای آشنایی!

یاد اون ساختومون بزرگ می افتم که خاطرات بچگیم توش چوبیه!

من چقدر خاطرات چوبی دارم، مثل عطر سونای خشک !