هوا گرمه!نگاهی به نگبان می اندازم ، از در رد میشم ، چیزی نمیگه، منم حتی یه خسته نباشید هم نمیگم!چقدر نسیم ملایم دم در ورودی آشناست .شبیه پلاژهای به درد نخور اما پر از خاطره است؟ اه چه تعبیر بدی!  نباید هوایی بشم.میرم بیرون واسه را رفتن !اونجا توی ساختمون بچه ها دوره هم نشسته اند و اس ام اس می خوانند و می خندند ، کم و بیش مودبانه سعی می کنند عقاید خود را به دیگری تحمیل کنند .دل من به درون گیر کرده است اما ترجیح می دهم به پاهایم بنگرم ، تا به حال اینقدر به راه رفتنم نگاه نکرده بودم ، هوا آنقدر سبک نیست که به راحتی به سینه کشیده شود .یعنی آن کسی که آن طرف ایستاده در مورد این حرکت رفت و برگشت من چی فکر می کنه.. چه اهمیتی داره ... یا جواد الائمه ادرکنی ! برم تو ، بیکار بودن اینقدر تابلو! بچه ها فکر می کنن دارم از زیر کار در میرم ....پس اهمیت داره!

زندگی حرفهای زیادی برای گفتن دارد ، اما چه کسی می تواند بزند

راه رفتن را به شما آموختن، قسمت کوچکی از تمام آن چیزی است که باید به شما عرضه شود

آموختن چگونگی انتخاب مسیر بخش بزرگتری است که ....