تا قبل از اينکه برسی فقط به اين نقطه فکر می کنی که پس کی وقتش ميرسه که بهش برسی

اگه يه خورده رويا پرداز هم باشی ، گاهی به اين هم فکر می کنی که چه جوری اين اتفاق ميوفته!

هر چيزيو به جون می خری ، همه مشکلاتو تحمل می کنی به اين اميد که يه روز ميرسه که همه چی تموم ميشه ، همه چی عوض ميشه

روز و  لنگون لنگون خودتو می کشيو  به شب ميرسونی ، و هر روز منتظری که اون روز خاص برسه . و به خودت می گی تا شب راه درازيه

شبو انگار که زندگيت  فقط به يه طناب باريک ، به يه قلاب نه چندان محکم بنده ،  به صبح ، می چسبونی و ميگی : شايد فردا همون روز باشه

يه شب ديگه هم تموم شد ،‌ يه جمعه ديگه هم اومد و رفت ، می ترسم يه هفته ديگم بياد و بره و يه ماه ديگه و يه سال ديگه و ..... باز هم ازت خبری نشه.