وقتی کتاب عطر سنبل عطر کاج را بدست گرفتم مدتها بود که از خواندن رمان دور مانده بودم و حسابی دلم برای خواندن کتابی که احساس عذاب وجدان به من ندهد ، احساس گناهم را بر نینگیزد و یا به فکر کردن مرا وا ندارد تنگ شده بود مدتها بود که به جز چند کتابی در مورد زندگی عرفا مطالعه آزاد نکرده بودم .همانی بود که می خواستم آرام و سبک من را به دنیایی که مدتها بود می خواستم دست یابم برد بدون اینکه سفری پر هزینه داشته باشم و نگران کارهای عقب مانده ای باشم که در برگشتم منتظرم هستند....در تمام مدت کوتاهی که آن را می خواندم دلم می خواست آن را بدست مهاجر و نویسنده نیم دایره برسانم به خودم می گفتم : باید مهاجر بخونش ....به نظرم هر کدام می توانستیم با توجه به دنیای شخصی که در آن گیر افتاده ایم و روحیات متفاوتمان از آن لذت ببریم

وقتی کتاب را با کشش زیادی که برایم داشت در مدت کوتاهی تمام کردم و کنار گذاشتم فکر کردم تا مدتها نخواهم توانست کتاب دیگری را بدست بگیرم اما اندکی نگذشت که بادبادک بازبه من پیشنهاد شد با شنیدن نامش یاد خاطرات مبهم بادبادک بازی خودم و برادرم در سواحل شمال خزر افتادم هم شیرین بودند و هم تلخ اما بادبادک قرمز روی  کتاب و چهره کسی که آن را پیشنهاد می کرد تلختر از خاطرات بادبادک بازی خودم بود....

کتاب قطورتری بود با بی میلی گرفتم وچند روزی بهمین علت در قفسه کتابخوانه ام خاک خورد.وقتی نوشته های منتقدین را در پشت جلد کتاب خواندم به خودم گفتم چرا من هیچوقت انتقاداتم را از کتابی که خوانده ام جایی یادداشت نمی کنم شاید روزی من هم آدم مهمی شدم و این انتقادها پشت جلد کتابی که برای چندمین بار به تجدید چاپ میرسد و به زبانهای مختلف ترجمه میشود چاپ شود مثل جملاتی که یک آدم بزرگ در کودکی خود گفته و بعدها معروف می شود.

سرانجام کتاب را بدست گرفتم کشش عطر سنبل را نداشت برخلاف آنچه که شنیده بودم به زور به 20 صفحه رساندم بدم نمی آمد از جملات ادبی نویسنده بگذرم نه به این خاطرکه سریعتر به داستان برسم .خسته بودم از هر چه ادبیات و شعر است .در هر حال کتاب را شروع کرده بودم و نا تمام گذاشتن آن مثل هر کار دیگری بیشتر عذابم می داد

در همان صفحات ابتدائی کتاب به خودم گفتم هیچ وقت هیچ کس به من نگفت که نویسنده بزرگی می شوم فقط چند نفری که تحت تاثیر نوشته هایم قرار گرفته بودند بهم گفته بودند که اگر پیش استادی بروم استعدادم شکوفا می شود و من هیچوقت نرفتم در تمام طول کتاب از جزئیات ریزی که نویسنده شرح داده بود متعجب بودم

صفحاتی از کتاب را چند بار خواندم انگار در 27 سالگی هنوز نمی توانستم بعضی چیزها را درک کنم و شاید نمی توانستم  بعضی جملات محتاطانه نویسنده را درک کنم جائی که باید جزئیات را شرح میداد با جملاتش طفره رفته بود و در جای دیگر که منتظر نبودیم زیاده گویی کرده بود و شاید داشتم یاد می گرفتم چگونه در ایران می شود یک کتاب را نوشت و به چاپ رساند.جملات درشت را منهای خوابهای پریشان امیر بیشتر تاکید کردم می دانستم تمام زیبایی کتاب در آینده مثل هر کتاب دیگری در خاطر سپاری آنها خلاصه می شود

جایی که امیر و پدرش پشت کامیون سوار بودند اولین بار بود که کتاب را با هیجان بدست گرفتم

جائی که حسن با یک گلوله کشته شد تا ته دلم سوخت عاقبتش بدتر از آن بود که فکرش را می کردم

 جلوتر که رفتم به این نتیجه رسیدم که یک حرامزاده که ناخواسته از نطفه ای ناپاک به دنیا آمده می تواند در تمام طول زندگیش آدم درستی باشد و این با اغراق در تمام جای کتاب دیده میشد برخلاف آن تصورات ضد و نقیضی که ما با آن بزرگ شده ایم : ذات هر کس عوض نمی شود ، ذات فلان کس خراب است اگرچه در کالبد همه ما این خدای پاک است که روح را دمیده است از آدم تا ....

تنها جائی که چند قطره ای اشک از چشمانم سرازیر شد ، جائی بود که پسر حسن ( سهراب) از اینکه مورد تجاوز قرار گرفته بود ، احساس گناهکاری و نجس بودن می کرد

و در حمام خون نمی خواستم دوباره دلم تا ته بسوزد

احساسم در صفحات پایانی کتاب این بود که چرا من داستان زندگیم را به جز چند خاطره ای که نوشتم و پاره کردم ننوشته ام .چرا از ماندن خاطراتم ترسیده ام برای اینکه نمی خواستم گذشته ام را بدانند و من را بشناسند؟ برای اینکه می خواستم فراموشش کنم ؟ پس هنوز سهرابم را نیافته بودم و هنوز آصفی من را له لورده نکرده بود

و اینکه داستان زندگی هر کسی می تواند روزی پر خواننده شود

نهایتا 100 صفحه آخر کتاب را سریعتر از بقیه اش خواندم کاملا دیگر حوصله ام از حوادث کتاب سر رفته بود....پایان