برای جند صدمین بار در زندگیم در را آهسته پشت سرم می بندم .کسی نیست که بدرقم کنه.

کسی نیست که بهش بگم زود برگرد.منتظرتم.دلم واست تنگ میشه
و برای چند صدمین بار کلید و توی قفل می اندازم . کسی نیست به استقبالم بیاد.کسی نیست که از آمدنش به خونه تعجب زده یا خوشحال بشم.
کسی نیست بهش بگم خسته نباشید.
.............
چقدر خستم.از تمامی حوادثی که باورم نمیشه بهش باید گفت حادثه یا اتفاق
............
 میرسم .میرسم به تموم اون کارایی که می خواستم تو بیای توی زندگیم تا انجام بدم......
...........
مادرم.مادری که به من یه تو نمی گفت.به من .به من و به عشقم بی احترامی کرد.گفت عروسکی بودم تا تو به موفقیت هات توی این سالها برسی.حالا توقع داری حالم چطور باشه؟