امروز یه روز کاری بود

اما ساعت از هفت و چهلو پنج دقیقه مدت هاست که میگذره و از تو خبری نیست

.....................

اولین باری که فکر کردم دارم جدی واسه ازدواجم دعا می کنم شب ۱۷ ربیع الاول  یک سال قبل از دانشجوییم بود .یادم میاد همون سالهای اول شب ۱۷ ربیع الاول با بوبچه ها یه امازاده صالح پیش بینی نشده رفتیم که بهممون خیلی چسبید

الان نمی دونم واقعا چقدر جدی بود

ای کاش شب ۱۷ ربیع امسال پیشم بودی