من و بابا و برادرم در اتاق نشسته بودیم.اومد و دستمو گرفت و هی دور اتاق چرخوند و چرخوند .مثل طواف ، ولی خیلی تند .
بابا فکر می کرد که دیوونه شدم.
ولی من هی می چرخیدم. می خواستم اسم تمام کسائی که بهم التماس دعا گفتنو یکی یکی بگم ، اما از هیجان نمی تونستم.
برای اینکه فرصت از دست نره گفتم :خدایا همه کسائی که بهم التماس دعا گفتن.
بعد یه گوشه افتادم ، ولی دلم می خواست بازم بچرخمو یاد همه باشم.
دوباره اومد ، خودش بود ، می دونم که خودش بود.
این بار بهم گفت از تراس طبقه دوم بپرم به حیاط در طبقه اول به خونه همسایمون.
اول کمی صبر کردم. ولی بعد با سر ، شیر جه زدم به سمت کف حیاط .
دو تا دستمو گرفت ، منو اروم پائین اورد ، انگار که سوار یه پر بودم.
بابا اومد تو تراس .دید که دارم پرواز می کنم.ماتش برده بود.
منو هی میاورد به طبقه دوم ، هی می برد تو حیاط.انگار یه فنر زیر پام بود.چه حالی داشتم.
همسایمون تو حیاط بود ولی خیلی جوونتر از حالاش .اما تعجب نکرده بود. انگار قبلا همچین چیزیو دیده بود.
........
چه دستای گرمی داشت.
دستامو ول نکن .
ازش عذر می خوام که اینجا همه چیو گفتم. دلم طاقت نیاورد......