دوست داشتن مهاجر فقط قسمتی از مساله است ، همه اون نیست!

نه درک نمی کنین.چون هیچ کدومتون من نیستین.

منی که همیشه تنها بودم تا همین ۴ سال اخیر!

منی که هیچ وقت خواهری نداشتم تا برام گریه کنه.از بی عقلی هام عصبانی باشه.

رفیق زیا د داشتم ، خیلی زیاد اما هیچ وقت مادری نداشتم که رفیقم باشه ، پای درد دلم بشینه.

برادری نداشتم که بیشتر از خودم بفهمه ، تجربیاتشو واسه راهنمایی من بکار بگیره.درد سراش فقط واسه من نباشه ، خون دل خوردناش فقط واسه من نباشه.

و پدری که آنقدر نبود ، آنقدر بودنش کوچک و بی مقدار بود که نفهمیدم کی ، واقعا کی موهایش سفید شد

منی که همیشه جام حرف زدند و گفتند :کم حرف و آرومم

منی که همیشه جام تصمیم گرفتن و آخر کار گفتند:خودت می دونی ، این تویی که باید تصمیم بگیری!

من ۲۶ ساله که همیشه از وقتی که یادم میاد بزرگ بودم .

با یه برادر ... که هر کی هم بخواد به محض اینکه بیاد تحقیق محلی ، همه چیو بهم می زنه.اما مهاجر همه چیو قبول کرده ! همه اینایی که تو و تو و تو نمی دونین!

اونوقت دیگه نمیشه کاری کرد ، وقتی من دل عشقمو شیکوندم .وقتی از دستش دادم.

تازه اگه بیان دانشگاه تحقیق که دیگه آبرومم علاوه بر عشقم از دست میدم.

منی که تو آرزوام با شماها فرق داره!هیچ وقت حتی اسامی ماشین های شیک و یاد نگرفتم !چه برسه تو حسرت گل زدن بهش باشم.هیچ وقت آرزوی مراسم مجلل و نکردم،معنی خونه پنت هاوس و هنوز نمی دونم چیه. آدم هایی که دنیاشون از من جداست هم حتی واسم مهم نیستند چه برسه به قد و هیکل و قیافشون.میخوان سیاستمدار باشن ، یا خواننده یا بازیگر یا فوتبالیست و یا ....

هنوزم که هنوزه هیچ کس نمی دونه که چرا فوق لیسانسم و خوندم و هیچ کس نمی دونه که چرا نمی خوام واسه دکترا بخونم!

نه نمی دونم چرا هر کی میاد ، میره و پشت سرشو نگاه نمی کنه و همه میگن چقدر همه و رد می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟