دارم فکر می کنم تواین جمعیت 60 میلیونی کسایی که حرف من و تو رو بفهمند به زحمت به 1000 نفر می رسند و این خوبه!اما برای اینکه توی این مملکت خراب شده ( که آباد کردنشو متاسفانه یا خوشبختانه سپرده اند به ما) بتونی به جایی برسی باید توی همین 1000 نفر هم اول باشی.اول ها همیشه حرفی برای گفتن داشتن و کسی بوده که حرفاشونو گوش داده ، بفیه ول معطلند ،به امید روزی که معجزه شه!

 

به مخم فشار میارم تا فرمول مسافت و که تو دبیرستان بهمون یاد دادن ( و من یاد نگرفتم و فقط حفظ کردم) به یاد بیارم ،هر چی که باشه  باید معنی متفاوتی با فاصله داشته باشه! گاهی آدما چیزایی می خونن و می شنون که سالها بعد درکش می کنن ، گاهی هم تا آخر عمر معنی اش را نمی فهمن.

 

یه عادت بد چقدر می تونه ، همه اطرافیان و به درد سر بندازه !

مثل وقتی که از من یه دروغگو برای قسمت بزرگی از عمرم ساخت!

گاهی اوقات به خودم میگم اگه امثال مادربزرگم حتی تو 30 سال پیش تصمیم می گرفتند که خودشونو کمی تغییر بدن و به خودشون نمی گفتن که از من دیگه گذشته یا ذاتیه دست خودم نیست،الان لااقل 35 سال بود که عوض شده بودند و خودشون ، همسر و فرزندانشون سر هر مساله کوچیکی این همه رنج نمی بردند، این باید برای من درس بشه تا کلاس های مهارتهای زندگی و مثل مدیریت استرس جدی بگیرم!

 

می خوام یه حرفی بزنم که شاید خواهرت چند سال پیش به شوهرش گفت و این شد که دیگه نتونست راه رفته رو برگرده.

روزی 1000 بار به خودم میگم کی میشه بیای و دست من و بگیری و ببری یه جایی که دست هیچ کی بهم نرسه!