آرمان هر روز که از خونه می خوام بیام بیرون بهامه می گیره که کی می برمش

بیرون تا مهاجرو ببینه

از زمانی که با هم آشنا شده ایم ،تو د ر تمام لحظات در کنارم بودی ،در قلبم بودی ،لحظاتی که نفهمیدند دارم تجربه شان می کنم ، لحظاتی که نبودند تا ببیند ،لحظاتی که تا مرز خود کشی پیش رفتم و به نیروی تو باز گشتم و هیچ گس نمی داند و نمب نواتم برای کسی توضیح دهم ،فقط برایم کافی است که تو می دانی.میدانیم گخ می توانم به تو تکیه کنم ، همانطورکه در لحظات گذشته ام کرده ام برای تمام عمرم.من مردد نبستم فقط مثل خودت مصمم نیستم ،فاصله تردید تا تصمیم خیلی کم است عزیزم

مهاجر شمالیم به سرد سیر رفته شاید این حرف تازه ای نباشه!

هر بار که میره روزی هزار بار می میرم و زنده میشم تا کی باید دل نگران مسیر و مقصد باشم؟

چرا این همه آموزش در مورد مهارت های زندگی نمی تونه بهم کمک کنه که تصمیم بگیرم؟

آقای ازغدی گروه هدفت را اشتباه گرفتی ؟شما دیگه چرا؟این روش که به در بگیم دیوار بشنوه منسوخه!یکی مثل من افسرده میشه!

آدم چطور  می تونه سر خدا منت بذاره،به خاطر کارهای خوبی که براش انجام میده و کارهای بدی که انجام نمیده.

وقتی آدم برای عشقش هر کاریو  بی منت  و توقع انجام میده ، چطوره که برای خدا نمی تونه؟لابد واسه خدا انجام نمیده ، شایدم عشق به خدا رو هنوز نچشیده ، درک نکرده.

فکر نمی کنم آدم با یه عشق واقعی وارد معامله شه ، یعنی عشق رو طوری نثار کنه که از طرف در مقابل توقع داشته باشه.

اما چطوره که با خدا که مظهر عشق بی منته ، وارد معامله میشه؟

 

یه چیز دیگه عشق های کوچیک ، عشاق کوچیک بوجود میارن ، شایدم بر عکس!!!به همین خاطره که آدم ها نمی تونن بی شائبه عشق بوزند و یه چیزی مث ترمز همش جلوشونو می گیره ، بهشون میگه بسه ،تا همین جا کافیه!

اما خدا که کوچیک نیست، مگه اینکه ما کوچیکش کنیم......

 

می خوام حسینی را بشناسم که هر ساله در دهه اول محرم ،یکی یکی عزیزانش و از دست میده ، روز عاشورا در میان کسانی که ذکر مصیبتش و می خونن ،تنها ، کشته میشه!40 روز غم او مث غم از دست رفتن پدری ،اگه نیکو فرزندانی باشیم ،مانع از بیرون اوردن لباس سیاه از تنها میشه و صبح روز فردای اربعین مثل کسی که از عزا دش میارن ، دوباره برای یکسال برا آدما زنده میشه،انگار این فرایند احمقانه می نماید.این مردن ها و به دنیا آمدن ها!می خوام این حسین و این فرهنگ و بشناسم.