تقصیر خودته عزیزم

این راه حلیه که تو پیش پام گذاشتی

هر بار که خواستم تنهام بذاری و ازم دور شی این کارو نکردی

فکر کردی منو نباید با این حال و هوا تنها گذاشت اما من اون لحظه بیشتر از حضور تو به تنهایی هایم احتیاج داشتم

به من نزدیک می شدی درحالیکه من اینو نمی خواستم

و هر بار باز خودمو سرزنش می کردم که بازم خام تو شدم

حالا دیگه چون می دونم تلاش بی فایده است و تو خواسته منو نمی فهمی ،برای تنها ماندن مجبورم خودمو در چهار دیواری بدون تو حبس کنم و بسیاری از چیزایی که دوست دارم محروم کنم.

 ..........................................................

همتون برین به جهنم

وقتی سر اسم هر کسی یه کثافت عوضی استفاده می کنی ، براحتی ازش متنفر خواهی شد

 

چقدر این سمینار برام نهضه،فردا چندمین سالیه که برگزار میشه و من بازم درست در طمان برگزاری یه اتفاقی برام میوفته که روحیم خراب میشه ،اونقدر که دیگه دلم نمی خواد ریخت هیچ کس و ببینم

اما فردا احتمالا همه برو بچه ها جمعند.حتی اگه اینطوری هم نباشه ،این مراسم یادگاری از زیبایی های تجربه بسیج دانشجوییه

چقدر دلم می خواست اونجا باشم

چند ساله که منتظرم از سخنرانی ها و ارائه مقالات استفاده کنم اما هر سال به خاطر مواجهه با یه موضوع مسخره ،ندیدن دوستان و به این آرزو ترجیح میدم،حوصله شونو ندارم...........

 

تازه جز اون 5 شنبه و جمعه هم هست، تداعی چطور به مامان بگم سمیناری که بیشتر از 6 ماهه منتظرش هستم به خاطر دور بودن از مهاجر نمی خوام برم؟

 ......................................................

یادت میاد ؟خیلی وقت پیش تقاضا کردم که سراغ یه متخصص بریم اما تو گفتی:

خیلی دلت می خواد کاری کنی اما اگه اینکارو کنیم باید همه چیو ول کنیم و فقط به این موضوع بچسبیم ،می خوام وقتی برم سراغش که همه کارامو انجام داده باشم ،بچسبم بهشو واونقدر بدوم تا به نتیجه برسم البته مگه اینکه ....

من اون موقع به یه متخصص احتیاج داشتم ،توجه به این نیازم برام مهم بوئ نه خود متخصص ،اما تو رسیدگی به کارهاتو ترجیح دادی.

حالا بعد از این همه وقت که هر لحظه اش برای من 1000 سال گذشت ،حالا که به بحران رسیده ایم ،بهت ثابت شده این کاری نیست که تنهایی از پسش بر بیاییم دنبال علاجی!می خوای جبران کنی؟جبران نمیشه ،دیگه دیر شده ،جبران نمیشه!

 .......................................................

 

ای کاش همون روز بهت می گفتم ،می گفتم که هر دوی ما که داریم از این اتاق بیروم میریم ،می دونیم که باز هم به این اتاق باز خواهیم گشت یانه و تاخیر فقط توجیهی برای پای بندی به یه سری سنت باشه،تو که از اینجا میری ،همه چیزو فراموش می کنی انا من لحظاتش و برای رسیدن خبری ازت می شمارم

 

سر تو شلوغ تر از اینه که بخوای به این قسمت از زندگیت بپردازی

حتی 2 ساعت در انتهای یک روز تعطیل اما پر کار ، وقت گذاشتن هم جای تقدیر داره و اهمیتی که به موضوع میدی اما فکر نمی کنی برای مهم ترین تصمیم زندگیت که می تونه تمام آیندتو تحت تاثیر بذاره  فقط 2 ساعت کم باشه؟

 ............................................................

این هفته به  نتیجه جدیدی رسیدم اینکه دور و اطرافمو فقط یک کشت آدم بی کفایت بی لیاقت گرفته!

همیشه خدا کاری می کنه که مجبور شم از اطرافیانم عدر خواهی کنم ،چه حق با من باشه چه نباشه.

 ............................................................

ارومم ، خبری از حسین نیست، می بینی ؟ این همه عذابی که به خودم دادم چه تاثیری در ماجرا داشت؟