تداعی جونم،مونس تنهایی هایم کجایی؟تو که نیستی هیچ کی نیست باهاش درد دل کنم.

می دونی ! آنشبی که بیشتر از همیشه جذاب شده بودم تا صبح به وسعت بارانی که شهرمان را فراگرفت گریستم.

وارد اتاقم که می شوم بوی نرگس تماما مرا فرا می گیرد.........

بابایی ای کاش منو فقط ۴ سال ،فقط ۴ سال زودتر توی بغلت می گرفتی!

...........................................................

لعنتی اگه اینجا بودی حداقل الان لازم نبود به این فکر کنم که چه جوری این امانتی ها رو بدستت برسونم.

چت شده هلیا،یک سال و نیمه تلاش می کنی که بذارتت کنار ،تا بتونی بری دنبال کارت ،ازت دل بکنه تا بتونی ازش دل بکنی ،می خواستی پای کس دیگه ای توی زندگیت باز شه که بتونی فراموشش کنی ، حالا اون آدم اومده ،چی شده که نمی تونی بپذیریش .این همون اوضاعیه که خودت می خواستی مگه نه؟خوب حالا داریش.نگو که اون موقع می خواستی و حالا نمی خوای.

چرا همش از سر مستی هایش نوشتم چرا  از بی عقلی  ، دیوانگی ، احساسهای گناه، تنهایی،اضطراب ، نگرانی ، بی پناهی ،حماقت،سرزنش، ترس...که بیشتر ماجرا بود چیزی ننوشتم.

تو از اول هم همونی نبودی که من می خواستم ،با من خیلی تفاوت و فاصله داشتی ، فقط من نداشته هایت را کوچک کردم.

هر چی فکر می کنم می بینم به قول خودت چیزهایی که داری در خیلی آدم های دیگه میشه پیدا کرد:راستگویی ، وفا داری، مهربونی،دین داری البته نسبی،دیگه نمی دونم چی ،اینا از تعداد انگشت های یک دست هم کمترن.

و چیزهایی و هم که نداری میشه توی آدم های دیگه جستجو کرد )بذار نگم(

و در مقابل این سوال که دلمو به چیت خوش کردم فقط همینو دارم بگم که دیوونت کردم ،چه توجیه مسخره بچگانه ای !آیا این من نبودم که می گفتم عشق کافی نیست؟؟

چی شد که ما دو تا موجود بی ربط با هم ارتباط پیدا کردیم ؟به خاطر همین علم لعنتی ارتباط....که در هم آزمایشش کردیم، به خاطر اینکه توی یه برهه کوچیک بی اهمیت  از زندگیمون مسیرهامون مشترک بود. 

مثل همیشه کمکم کن ، این بار تنهام بذار ،می خوام تو تنهایی ام تصمیم بگیرم ، قول میدم منصفانه تصمیم گیری کنم.

امروز بعد از ماه ها متوجه آدم های توی اتوبوس شدم ، نگاه ها و چهره هاشون ،یاد زمانی افتادم که به هر مکان تازه ای که پا می گذاشتم در جستجوی جفت چشمانی بودم که ....

........................

وای چقدر ما تکرار مادرهایمان هستیم و آینده فرزند هایمان!

دیوونه تو با نداشتن و رفتنش دلتنگی کردی ، من با داشتنش! یه جور حس جا گذاشتن . بی معرفتی نسبت بهت، داشت کلافت می کرد اما منو وفاداریش داره می کشه ، اینه که نمیذاره فراموشش کنم یا انتقام بگیرم.اما شاید این فرصت برای تو با رفتنش فراهم شد که بزرگ شی برای من با ازدواجم !