به یه کمای خواسته رفتم مثل یک لجبازی کودکانه تا توجیهی بدست خودم و دیگران برای نا موفقیت هایم که نزدیک بودند ندهم ،خوب به خاطر نمی آورم اما هر وقت که یاد آوردم به آن دوران باز می گردم،برای یاد آوری لازمست از کمی قبل تر شروع کنم.

3 شنبه ها و 1 شنبه هایم یکی پس از دیگری سپری شدند.

دو هفته قبل از آزمون درگیر یک تجربه اخلاقی دیگر شدم

یک هفته قبل از آزمونم را پر از رویدادهای بی ربط کردم،انگار آخرین لحظات زندگی را می خواستم ،تمام آرزوهایم را نفس بکشم.

داستان دو آدم درونی ،یک مرد و یک زن و یک زن بیرونی شروع شد.تا آن روز فکر می کردم همیشه در این رابطه سه جانبه ،سنگینی کار به دوش زن درونی است ،اما فهمیدم ،هر کدام از این 3 تحت فشار خودشان هستند و به ناتوانی های یک زن درونی پی بردم.

خواسته یا نا خواسته بیرونی را کنار گذاشتم و فصل دیگری از سعدآباد را برای چندمین بار در اندک شیرین خاطرات سعدآبادیم تجربه کردم.در آن کدی از عشق را گشودم که تا آن لحظه برایم فاش نشده بود.

در حالیکه هنوز نمی دانستم ،دردهایم مربوط به پنجره اول جوهری وجودم است یا سوم ، خودساخته در میهمانی شرکت کردم که مدت هاست چشم های گرگهای گرسنه اش ،بره زیبای وجودم را می طلبند.

میان ظلمات جشن میلاد،آشکار شدن هویت خیالی و پوشالیم را از پچ پچ نا آشنایان در می یافتم در حالیکه در کنارم ستارگان روشن مهر چشمک می زدند.

میان جمع مردمانی شدم که باید به یادشان می آوردم و به خاطرشان می سپردم،آنجا احساسات وحشی آدم ها آزارم نمی داد،آنجا هنوز آرامش را میشد فهمید.چرا نمی توانستم هیچ جای بکری برای آینده ام باقی گذارم؟

مهمانی را فقط در چار دیواری اتاقم راه دادم.

رفتن دو مسافر را غصه خوردم.

و باز داستان همان مرد و زن ها تکرار شد.باز به خودم گفتم شاید این همان فرصتی باشد که دنبالش هستم،این بار فرایند را طولانی تر از همیشه دنبال کردم:سکوت ،لجبازی،بی تفاوتی،عصبانیت

شبانگاه یک مرد را شکستم و شدید تر از همیشه از خودم متنفر شدم.

پریدن دو کبوتر را برای چندمین بار گریستم.

صبحگاه نتوانستم خواسته اش را برآورده کنم،مقاومت می کردم ،هر چند می دانستم صحبت های شب قبل کار دل را ساخته است،روی دیدن آن مرد را نداشتم،دلم می خواست سرزنشم کند،از من متنفر شود،رهایم کند،شرمگین بودم.او را در میان آن مردمان تنها گذاشتم.

هدیه ای را به سینه آویختم و یاد گرفتم دروغگو ها فراموش کارند.

یک عشق را بدرقه کردم.

از بدرقه عشق ترسیدم،انگار در خلایی دست و پا می زدم،از او می خواستم برود و پشت سرش را هم نگاه نکند و من را به حال خود بگذارد.(فقط برای اینکه اشک هایم را نبیند).

میان آن مردمان تنها رفتم تا تنبیه شوم.

عشق را کشیدم و رنگ کردم.

سرویس سلامتی را پیدا نکردم.

هدیه ای را راز انگاشتم تا دوباره یاد نگیرم ، دروغگوها فراموش کارند.

به رسم انتظار،هدیه ای دادم.

برای چندمین بار میان خواسته هایم و او که آن بالا خانه دارد ماندم.

تجربه اخلاقی را در وجودم به یاد آوردم و یکی از هنر پیشه هایش را از زندگیم خط زدم.

دردهایم را مرحمی قائل شدم.

به استقبال 2 مسافرم رفتم.

باز هم خودم را ساختم اما این بار نه برای چشم های گرسنه گرگ ها ،برای پنهان کردن بره چشم های خودم،می دانستم که نمی آید.

شاد باش لعنتی ، جمله ای که مدتهاست به خودم می گویم را روی یک جلد کتاب دیدم.

حتی نخواستم اراک را بیاندیشم ،نمی دانستم این منم که دارم عشق را بدرقه می کنم یا این عشق است که دارد من را بدرقه می کند.

گل را نفهمیدم، اما سعی کردم حس مادر علی اصغر را حفظ کنم تا هدیه ای برای کودکم باشد.

بالاخره 2 مدرکی را که آن فالگیر لعنتی گفته بود ، با هم گرفتم.

خونم را به آزمایش سپردم تا به من بگویند ،درد هایم مربوط به کدام پنجره وجودیم است؟

باز هم گل را نفهمیدم ، تنها ماندم.مادر فراموش نشده ام ،زهرا را به یاد آوردم ،می دانستم صدای کودکش را می شنود.

به دنبال گذشته ها بودم ، اینکه:تا روز روز است ،هیچ حلالی حرام نمی شود و هیچ حرامی حلال نمی گردد ،مگر آنکه بدعتی گذاشته شود

و حال : بها آنچه می ستانم به بهترین شکل بپردازم

و آینده :چگونه رحمت خدا را جلب نمایم؟

(اینجا را به یاد نمی آورم)

تنها راه درست است که ختم به خیر شود.هدف می تواند خیر باشد اما هدف خیر توجیه کننده مسیر بد نیست.

عاشق بدون تردید و سوال عمل می کند به آنچه که معشوق می گوید،اگر هنوز نمی دانم در هنگام عمل ، می توانم جانم را فدا کنم یا نه باید بدانم که هنوز به عشقم ایمان ندارم (این همانست که می گویم :من هنوز عشق را باور ندارم)

فشرده ، خودم را در میان جزوه ها و کتابهایم جستجو کردم و چیزهایی را که باعث شده بود به این ناخودم راضی و قانع باشم.

متوسل به اشجع ناس شدم.

سعی کردم گل را بفهمم.

آزمایش هم پنجره دردهایم را نشناخت.

در پی خدایی که دیدم می خواست مرا در عرض 2 ساعت آزمایش کند ،باز  خود را عروسکی دیدم که در صحنه روزگار می چرخد.میان جفت کبوتران ،خودم را کبوتری دو بومه یافتم که مرا در آستانه خانگی شدن می بینند.

سرما ، باران و جدایی را قدم زدم ،بر آورده شدن آرزوی پوشینه گرمش را بی آنکه بگویم تا به هرز رود ، به آینده سپردم.

منتم را به خدا نگه داشتم.

خانه های آخرین بهانه ام را با مداد مشکی پر رنگ پر کردم ، دوستان را دیدم و نمی دانستم ، من خواهم بود تا چند سال دیگر ، تازگانی جای اکنون مرا بگیرند؟؟!!کنار دریاچه یک دل اندکی آرام گرفتم.

شنیدم آنچه را که نباید می شنیدم و گل را فهمیدم ،انجایی که بعد از 45 صفحه سکوت گل ،  شازده کوچولو گفت:

من آن وقتها هیچ نمی توانستم بفهمم .. می بایست درباره او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش.او دماغ مرا معطر می کرد و به دلم روشنی می بخشید.من هرگز نمی بایست از او بگریزم!می بایست  از ورای حیله گری ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه اش ببرم .وه که چه ضد و نقیضند این گلها!ولی من بسیار خام تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.......

و چون برای آخرین بار گلش را آب داد و آماده شد که او را در زیر حباب بلورینش بگذارد احساس کرد که می خواهد گریه کند.

به گلش گفت:خداحافظ!

ولی گل به او جواب نداد.

باز گفت :خداحافظ!

گل سرفه کرد ولی این سرفه از زکام نبود .آخر گفت:

من احمق بودم ، من از تو عذر می خواهم.سعی کن خوشبخت باشی.

و او از اینکه بر زبان طعنه و شماتت نرفت متعجب شد.در همانجا حباب به دست ،مات و مبهوت مانده بود.معنی این مهربانی ملایم را نمی فهمید.

گل به او گفت:آری من تو را دوست می دارم و تقصیر من است که تو از آن بی خبر مانده ای.این اهمیت ندارد.اما تو هم مثل من احمق بودی. سعی کن خوشبخت باشی......این حباب بلورین را بینداز دور.من دیگر آن را نمی خواهم.

ولی آخر باد....

نه ، آنطورها هم زکام نیستم...هوای خنک شبانه به مزاج من سازگار است.آخر من گلم.

جانوران چطور؟....

من اگر بخواهم با پروانه آشنا شوم ناچار باید وجود دوسه کرم درخت را تحمل کنم.گویا پروانه خیلی زیباست .اگر پروانه هم نباشد پس که به دیدن من خواهد آمد؟تو که از من دور خواهی بود.از جانوران گنده هم نمی ترسم.آخر من هم چنگال دارم.

و ساده دلانه چهار خار خود را نشان می  داد.سپس به گفته افزود:

اینقدر مس مس نکن،این ناراحت کننده است.حال که تصمیم به رفتن گرفته ای برو!

چون نمی خواست شازده گوچولو گریه اش را ببیند.وای که چه گل خود پسندی بود!

رفتن ساده است ، ماندنه که سخته!!

 

پدر که نویسنده ای نابالغ بود را به یاد آوردم و از کما درآمدم.

دوستت دارم را به این زبان گفتم:نمی خوام روزی بیاد که جلویت بایستم و بگم ،دیگه خیلی دیر شده!

ولنتاین 2007 را هیچ وقت جشن نگرفتم.

و حال باز مانده ام، در آنچه گفتم ، هیچ نگو و در سکوت تو.

به همان جمله خطرناک ، که دیگر خطرناک نیست.

قیمت من شاید ،مدتی توقف و ماندن تو باشد.

در این میان قیمتت را به سبزینه پوش های مامور و معذور دادم.

لقمه ها را با تو  شروع کردم به رسم سنت و احترام و با خود به پایان رساندم تا بدانی که گرسنه ام نگذاشته ای و حتی لقمه ای را از من دریغ نکرده ای و به تو نیازمندم.

مدتی را با پاداش مرحم سر کردم.

روی از بسیاری که آزارم می دادند ،برگرداندم،من گمشده بودم، نه آدرسی و نه شماره تلفنی.

خوابهای خودم و مردمان  و حرفهای فالگیر را نقطه نوری گرفتم.

و دیگر از اسم ها و فامیلی ها نمی ترسم ، آنها را در صندوقچه ام گذاشتم تا خاک بخورند:سعید الف،امین،زهره،علیرضا،مهدی م ، بهنام م ، صفایی ، مهدوی....

نوشتن و شنیدن را تمنا می کنم.