دیشب صدای تو را که شنیدم ، انگار امید تازه ای در من جوشید.انگار دیگر نمی خواستم در سرازیری زندگی باشم. و یا به سایبانی در وسط یک بیابان و یا کلبه حقیری وسط یک جنگل انبوه قانع شوم.انگار چیزی بیشتر می خواستم.همانی که هستم نه کوچکتر.چرا باید کوچک شوم؟خودم را به یاد آوردم و آرزوهایم را که زمانی بزرگ بودند! و سخنی که می گفت بیشتر بخواه تا حداقل را به تو بدهند و به اندکتر از خود فانع نشو و تو را به یاد آوردم که شبیه خاطره شده بوری در پی خاطر دو تن دیگر هر کدام به روشی  از دست رفته.