آرمان کنارمه.چقدر این پسر آرومه.تمام مدت یه بغضی ته گلوشه و اشک توی چشماش حلقه زده .نمی دونم چرا.خودم را بهش نزدیک می کنم .دستانم را ها می کنم و دستانش را می گیرم.صورتم را کنار صورتش می ذارم.می بویمش.بوسه کمه باید در آغوشش کشم.هنوز رختخواب نداره.تا صبح دلم شور می زنه که نکنه پتو روی دهنش بیوفته یا غلت بخورم و زیرم خفه شه.تا صبح نمی خوابه ُ انگار که اون بیشتر مواظب منه تا من مواظب اون.اما صداش در نمیاد.