باز هم فهمیدی که همه نامهربانی ها برای فصل های زندگی مسافره ، مهاجر

زندگی ، ای کاش اونقدر که می تونم بهت بگم برو ، التماست می کردم بمون.


به خونه برمیگردم.مامان رفته بیمارستان .اونم امروز.ظرفیت این یکی رو دیگه ندارم .ساعت 6:30 احساس می کنم بیشتر از هر موقع دیگه الان باید اینجا بودی.اما انگار بهت خوش نگذشت، تا آخر هفته دووم نیاوردی که! .من چند روز باقی مونده را حروم کردم و برنامه هاتو بهم ریختم .مگه نه ؟تو هم راهی شدی زندگی. یعنی الان پشیمونم .خودم هم نمی دونم؟