همه برای شرکت در یه شادی دیگه رفته بودند

شادی که از مال من اهمیت بیشتری داشت

من بودم ، مامان و بابا و داداش کوچیکه ، حتی بزرگتره هم نبود

او بود و پدرش

کت و شلوار روشن بدرنگی پوشیده بود ، بلندتر از من بود اما نه خیلی بلند قد، درشت و جاافتاده (متاسفانه)، محاسن پرپشت مشکی داشت که چهره اش را تیره تر نشان می داد، و پشنت عینک آفتابی تاریکش ، کنار پدرش که لباس روحانیت به تن داشت مثل نابیناها می نمود.

چرا عینکش را برنمی داشت؟

تمام مدتی که خطبه با آن صدای زنگ دار خوانده می شد ، در این فکر بودم که اگر نابینا باشد ، باید یک عمر...

اما مادرم من را به یک نابینا نمی داد ، خودم را دلداری می دادم...

کار تمام شد.ولی من هنوز در آن اتاق تاریک که هیچ نشانه ای از شادی نداشت در این فکر بودم که چرا عینکش را برنمی داشت؟

یکی دستم را گرفت و در دستان او که پشتش گره شده بود گذاشت.

دستان سرد و بدون احساسی داشت.

دستانم لابلای انگشتانش تکان دادم ، هیچ عکس العملی نشان نداد ، فهمیدم از این کار خوشش نیامد

دورشدم و روبرویش سر به پایین و خیس از عرق شرم روی یک صندلی نشستم.هنوز عینکش را برنداشته بود.

به دستانم نگاه کردم ، آن روز برای اولین بار بود که دیدم چقدر ناقصند.

عینک را برداشت ، چشم هایش بسته بودند.

با صدای گرمی شروع به خواندن کرد، مدح حضرت زهرا را می خواند(نزدیک ایام تولدش بودیم).کدام داماد این کار را می کند ؟/من فقط چند کلمه اول را شنیدم ، شاید دین و یا نذری داشت، نباید تعجب می کردم ، تا آنروز زندگیم بسیار با نام حضرت گره خورده بود.

چرا چشمانش را باز نمی کرد ؟

مداحی به چند خط آخر رسید ، چشمانش را گشود ، چند باری چشمک زد ، سیاه بودند و مثل دستانش یخ.

نمی خواستمش .

اما همه چیز تمام شده بود.

من که تا  آنروز فکر می کردم که سالهاست مرده ام ، آنروز حس کردم که واقعا مردم.و هرروز باید بروم تا بار دیگر بمیرم.

گریستم.

برای عشقی که ثابت شد مدتهاست منکرش بودم.

و سالهای انتظار برای عشقی که هیچوقت جایش نیامد.