امروز يه اتاق بود ، لحظه ای احساس کردم اتاقی که يه روزی آرزوم بود.

يه اتاق با ديوارهای بلند.

يه اتاق که خالی نبود ، من توش بودم با تمام افکارم،

من بودم و يه عالمه کاغذ و قلم ،

صندلی هايی که دور يه ميز بزرگ چيده شده بودند،

صندلی و ميز کار  دور از من ،

يه پهنه آفتاب و يه کم نسيم پنکه سقفی ،

و صدای گاه گاه پا و پچ پچ و خنده های من های ديگه ، با اتاقاشون