هلیا در طریق تو تصویر آب های جوشان در پای قله های برفی ، به خلوت بی عابران تشنه نشسته است.

در طریق تو کلاغ های سیاه،گرد لایه های مجهولی می چرخند.

در طریق تو اسبی با یال های سوخته فریاد می کشد ، زنی هلندی برای زینت تابوت تو گل می فروشد.

در طریق تو کوه ها پناهگاه آهوان سرگردان است و مردی به جانب پرندگان تیر می اندازد.

در طریق تو کسی است که در پای پله هابه روی یک گلدان مس فریاد می کشد.

من این بازی دیدار در واپسین لحظه را دوست نمی دارم.به آنکه در می کوبد می گویم :حالا دیگر باید بمیرد.

....

هلیا!فراموشی را بستاییم،چرا که ما را پس از مرگ ،نزدیک ترین دوست زنده نگه می دارد، و فراموشی را با دردناک ترین نفرت ها بیامیزیم،زیرا انسان دوستانش را فراموش می کند ، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را ... آن را هم فراموش می کند.

....

باز می گردم .همیشه باز می گردم.

مرا تصدیق کنی یا انکار ، مرا سر اغازی بپنداری یا پایان ، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.

مرا بشنوی یا نه ، مرا جستجو کنی یا نکنی ، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.

باز می گردم ، همیشه باز می گردم.

هلیا ! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند .من روح جاری این خاکم.

من روان دائم یک دوست داشتن هستم.

صبر کن ، صبر کن هلیا!

آنچه نوشتم و ایمان به اینکه تو باز خواهی گفت ،

و آن عشق که تنها از تعلق سخن می گفت ، و آن عشق که پایدار مانده بود

و آن تعلق که تنها تصور بود، تصوری که شب ها را به اسارت می کشید،

و آن خانه که با ناچیزترین ذراتش تو را طلب می کرد،

اینک چون آواز شبگرد رهگذر در یادخانه متروکی منزل کرده است.

....

شادی خریدن اشیاء نو ، شادی لبریزی است.

....

پنجره روح مهربان اتاق است.

....

ما در روزگاری هستیم ، هلیا ، که بسیاری چیزها را می توان دید و باور نکرد وبسیاری چیزها را ندیده باور کرد.

...

هلیا هیچ چیز تمام نشده بود.

هیچ پایانی به راستی پایان نیست.

در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است.

چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟

پدر !ههه چیز تمام شده است.من هلیا را فراموش کرده ام.

....

هلیا،احساس رقابت ، احساس حقارت است.

رقیب ، یک آزمایش گر حقیر بیشتر نیست.

بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود.

تو در انتظار خواهی پوسید.من این را بار ها تکرار کرده ام هلیا!و چیزی نیست که من از آن با تو سخن نگفته باشم .چیزی نیست که بر کنار مانده باشد.

.....

آهنگ ها تنهایی را تسکین می دهند ، اما تسکین تنهایی ، تسکین درد نیست.در کنار تنهایی زیستن در میان بی رنگی و صدا زیستن است.

به خاطر داشته باش !سکوت اثبات تهی بودن نمی کند.اینک آنکه می گوید تهی است و رفتگران بی دلیل نیست که شب را انتخاب کرده اند.

....

هلیا!

از تمام دروازه ها آن را باز بگذارکه دروازه بانی ندارد ، و یک طرفه است به سوی درون.

از تمام خنده ها آن را بستای که جانشین گریستن شده است.

....

هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر.

کسی مانده است که خواهد آمد .باور کن !کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد.

بنشین به انتظار!

چرا پنهان شدن ؟

چرا گریختن؟

تقدیر من ، تقدیر همه کس نیست.

.....

و آنها که اول سخن گفتند بعد پشیمان شدند و آنها که نگفتند ،پشیمان شدند.

ندامت یک لغت بود در زیر آفتاب و باران و تاریکی.

و سال ها مجموع باران و آفتاب و تاریکی بود و این ها رنگ ندامت را شستند.

برای چه باید پشیمان بود؟

برای همه آنچه از دست رفته است ؟

یا برای آنچه از به دست آمدنی نبود؟

و یا برای قصه ای که در پایانش رسیدیم و هیچ کس درباره آغازش سخنی نگفت؟

برای تو-هلیا؟

در تالار بزرگ هر ندامت ،از دست رفته ها و به دست نیامده ها در کنار هم می رقصند.

....

برخاستم و دست در دست پسران دهی انداختم که می رقصیدند.تو پاک می خندی.تو می خندی ، آنقدر که آنها احساس غرور می کنند.آنها از اینکه عروسک های کوکی تو باشند باکی ندارند.

.....

رجعتی باید.

شهر ها را نبود ما غریب نمی کند.

شهر ها در فقدان انسان امتداد می یابد.

شهرداران پیر ، تیمارستان ها را به محبت افتتاح می کنند، و میدان های نورا- که جمعیتی تهی آرایشش خواهد کرد.

آنها در فنا کردن غروب هایشان ، تعجیل می کنند.

آقای شهردار می گوید:این شهر ، شهر شما ، به زودی مرکز استان خواهد شد.

صدای دست و فریاد جمعیت....

من میدان های نو را نمی شناسم.

سفال ها رفته اند و شیروانی ها در پشت رنگ های اخرایی ، فقیر و نامهربان هستند.

باغ نارنج کوچک و غریب مانده است.

قصر ، پارک شهر شده است.

آدم ها را می بینم که با وقار کارمندانه ای راه می روند، آنها با وقار کارمندانه خود سفته ها را امضا می کنندو در هر تهدید هر قسط ، خویشتن را تحلیل می برند.

ترکمن دیگر اسب ندارد.

آلوچه باغ خیابان ملل شده است.دوست داشتن در خیابان ملل چقدر مشکل است.

صدای دست و فریاد جمعیت از دور.

بلندگوها از محبت تشکر می کنند.

صدای من کوچک است.صدای من فلزی نیست.

...

من تمام خنده هایی که در راه میان خانه و مدرسه در دیدگان تو ریختم ، باز پس می خواهم.

من دیگر به سوی تو باز نمی گردم.من نامه تو را هم فراموش کرده ام!

رفتن ، ستایشگر ایمان است و بازگشت ، مداح تقدیر.

من می دانم که تو هیچ چیز را با رویای دوردست یک دوست داشتن تعویض نخواهی کرد.تو همچنان منتظر ، دلگیرو آرام خواهی نشست.نه هلیا!بازگشت محبت را خراب نمی کند.

هلیا برگشتی؟من که گفته بودم که یکبار گریز هیچ چیز را اثبات نمی کند.

....

هلیا!قمار بازها ورق های نشان دار را دوست نمی دارند، ورق هایی که همه از نشان دار بودن آن خبر داشته باشند.گوشه شکسته یک ورق ، بازی را بی رنگ می کند.

شاید ما هم عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم ، که می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.حالیا ایمان شعری است.

بخواب هليا دیر است...

شب از من خالی است هلیا!