نه من ماندنی هستم ، نه تو هلیا!

هر لحظه ای که در تسلیم بگذرد لحظه ای است که بیهودگی ومرگ را تعلیم می دهد.

 گریختن ، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد ، اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را ثابت می کند.

من ایمان دارم که عشق ، تنها تعلق است .عشق وابستگی است.

آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه پایان آن جدایی است.

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز ، از میان لحظه های سلطه دیگران بگذرانی.

روز بد تنهایی ، مرگ بی دلیل را به خاطر من می آورد.

مرگ روزهای خوب را

مرگ همه حکایت ها را

به من بازگرد هلیای من!

مگذار که خالی روزها و سنگینی شب ها در اعماق من جایی از یاد نرفتنی باز کند.

و به یاد آر آنچه را که من در این راه از دست داده ام.

به یاد بیاور که در این لحظه نیاز من به تو نیاز من به تمامی ذرات زندگی است.

.......

هلیای من!

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.

مرا به بازی کوچک شکست خورده ای مکشان!

به روزهای اندوه بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین ، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.

تو امروز برفراز ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید ودیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.

در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی ،

در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری جای تو بیندیشند،

در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریاد های دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه ای که تو از فراز ، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن ، اختتام تمام اندیشه ها و رویا هاست،

در تمام لحظه هایی که می دانی ، می شناسی و خواهی شناخت،

به یاد داشته باش

که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.

به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.

من لبریز از گفتنم نه نوشتن.

.....

هلیای من!

آیا هنوز ریزش باران بر گونه هایت تو را شاداب می کند؟

آیا هنوز بوی بیدها زمانی که از کنارشان می گذری شادی می آفریند؟

آیا هنوز از صدای لیوان ها که به هم می خورند و از آنکه ظرف های شسته را با با دستمال زبر سپید خشک می کنی شادمان می شوی؟

پس آن پرنده های جمله ها که هرگز بی سرآغازی به نام ما در اندیشه هایت پر می گرفتند کجا رفتند؟

هلیا!مگر نمی گفتی که ما با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست؟

که روزی افسانه وش خواهیم مرد، در کنار هم و افسوس بماند برای دیگران؟

هلیا!من اینجا زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت.

زمستانی که هرگز از یاد نخواهد رفت.

ایمان من به تو ایمان من به خاک است.

ایمان من به رجعت هر شوکتی است که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران نهفته است.

هلیا!حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.

و با این وجود ، حالی روانه تحقیر کلام خواهد شد – که مرا نمی گوید.

و بس که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم.

هلیا...

هلیا...

هلیا...

.........

هلیا!

من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه ای بیافرینم،

باور کن!

من می خواستم با دوست داشتن زندگی کنم-کودکانه و ساده و روستایی.

من از دوست داشتن ، فقط لحظه ها را می خواستم.

آن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم.

من برای گریستن نبود که خواندم.

من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم.

من هرگز نمی خواستم که از عشق برجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم.

هلیا!

تو زیستن در لحظه ها را بیاموز

و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین!

لباس های زمستانی ات را فراموش نکن.

......