بخواب هلیا دیر است

آنها که تا سپیده صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند.

نفرین پیام آور درماندگی است و دشنام برای او برادری است حقیر.

تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند.

بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد ، زیرا که نفرین ، بی ریاترین پیام آور درماندگی است.

....

بازگشت من به شهر بازگشت به سوی تو نیست.

....

التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد.

تمنا ، بودن را بی رنگ می کند .

و انچه از هر استغاثه به جای می ماند ، ندامت است.

گریستن ، هلیا ، تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز !

....

هلیا ! میان بیگانگی و یکرنگی هزار خانه است.آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.

...

کسانی بودند که می خواستند آزمایش را بیازمایند، اما من ، از دادرسی دیگران بیزارم هلیا!

در آن طلا که محک طلب کند شک است.

شک ، چیزی به جای نمی گذارد.

مهر ، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ، ضربه یک آزمایش آلوده اش نسازد .

عشق ، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آنها را زیر هم گذاشت و باز آنها را جمع کرد.

ایمان ، نیاز به آزمون را مطرود می سازد.

...

اینک انتظار فرسایش زندگی است .باران فرو خواهد ریخت و تو هرگز به انتظارت کلامی نخواهی داشت که بگویی.زمین گل خواهد شد و تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

...

هر آشنایی تازه اندوهی تازه است...هر سلام ، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است.

...

نه هلیا...این تقدیر نبود ، این یک انجماد ارادی بود.این تلخ ترین پوزخند اطاعت بود.

....

یک مرد عشق را پاس می دارد ، یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد ، آنچه فداکردنی است فدا می کند ، آنچه شکستنی است می شکند ، آنچه را که تحمل سوز است ،تحمل می کند ، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.

....

آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا بر می انگیزد چیزی شدن از دیدگاه آنهاست.

....

ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم ، ترس سوغات آشنایی هاست.

شهر آواز نیست که رهگذری به یاد آورد، بخواند و بعد فراموش کند.

هیچ کس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد.

.....

نرده های خانه ات تو را از کوچه ها جدا می سازد.و من بار دیگر نخواهم گفت : هلیا ! گریز ،اصل زندگی است.گریز از هر آنچه که اجبار را توجیه می کند.بیا بگریزیم.

....

هلیا ! درد تن درد روح را سبکتر می کند.بالش نرم ، شراب شب های خالی زندگی است، و روزهای جمعه ، طولانی ، بیهوده و نفرت انگیز است.

.....

در هر ضربتی انتظار یک سپاسگزاری نهفته است .سپاسگزاری هلیا!باید لبخند زد و زانو ها را کمی خم کرد اما نه برای سگ ها.

....تو باید زندگی کردن را می آموختی.

....

ما همه در اسارت خاک بودیم.ما از خاک نبود که گریختیم از آنها گریختیم که حرمت زمین را با گام های آلوده می شکستند.

....فصل گل های ابریشم تمام می شود ....فصل در تنهایی ماندن است...

آه هلیا...چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست .

ذلت رایگان ترین هدیه هر پناهی است که می توان جست.

هلیا !اگر دیوار نباشد پیچک به کجا خواهد پیچید؟

اسکناس های کهنه را نوارهای چسب حمایت می کنند ، سرباز ها را سنگرها.

هلیای من ، ما را هیچ کس نخواهد پاییدو هیچ کس مدد نخواهد کرد.

...

هلیا طعم تلخ پوست آن انارها یادت هست ؟

تو از صدای غربت ، از فریاد قدرت می ترسی ؟

هلیا!برای دوست داشتن هر نفس زندگی ، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز.

و برای ساختن هر چیز نو ، خراب کردن هر چیز کهنه را

و برای عاشق عشق بودن ، عاشق مرگ بودن را.

می توان به سوی رهایی گریخت ، اما بازگشت به اسارت نابخشودنی است.

ولی بازگشت محبت را خراب نمی کند.

....

هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آن را نفرین می کند ، هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است.

بسا که خواستن از تمام امکانات گدایی کند ، اما من آن را دوست  می دارم که به التماس نیالوده باشد.

 و آیا امکان ، همان تقدیر نیست ؟شاید و شاید تقدیر – که من نمی شناسمش –انعطاف ناپذیر باشد.انسان به جنگ امکانات می رود یا با آنها کنار می اید ، اما تقدیر اگر باشد ، بن بست تمام خیابان هاست.

....

نه هلیا !تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است.

تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است.

سهل است که انسان بمیرد تا آنکه به بخواهد به تکدی حیات برخیزد.

چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی ، آتش طلب می کند ؟

مگر پوزش ، فرزند فروتن انحراف نیست؟

نه هلیا ....بگذار که انتظار ، فرسودگی بیافریند ، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.

و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم .آنگاه م هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم...

 

...شاید ، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ییم...نمی دانم....