مدتی نامم مسافر بود ، و نام دوستم مهاجر ، مهاجر شمالی .....دوست خوبی بود ، آرام و صبور و هر چه می توانست  برايم انجام می داد و  هر چه می دانست به من می گفت و ياد می داد ، از نا آراميم می رنجيد و  تا آرامم نمی کرد دست از تلاش بر نمی داشت ، از اينکه روزی  حيا و عفت و پاکدامنيم از دست برود می ترسيد ،  ولی هيچ وقت به من اعتماد نکرد و هرگز نخواست که خود را باور کند .......چقدر خسته اش کردم.......شايد هم نمی خواست ،  همه چيز و همه کس را به خاطرش از دست دهم. هر دو می دانستيم روزی بايد از هم دور شويم ، شايد به همين خاطر من مسافر شدم و او مهاجر ، ولی انگار بايد حادثه ای نا خواسته ، ما را از هم جدا می کرد ،  خود به دست خود نمی توانستيم از هم دل بکنيم .من هميشه به خاطر روزی که بايد از هم جدا می شديم ، گريه می کردم .او هميشه مرا دلداری می داد و می گفت : وقتی خدا هست دليلی برای تنهائی نيست ، ولی نمی دانست که آن يک جمله او آنچنان مرا مست و مخمور کرد که........ای کاش هيچ وقت نمی گفت ...ای کاش می توانستم  حلاليت بطلبم....

 خدايا من باز هم مسافرم ،اين بار من را در رديف مهاجرينی که با او هجرت کردند قرار بده.....