من نتوانستم در چشمانت نگاه کنم و بگویم می تواند این بار ، بار آخر باشد 
من در تنگنای بغضم گم شدم
و راست می گفتی در پیچاپیچ قهقه های تلخ تر از اشکم
و در نفس تو که در پی هر خداحافظی در سینه حبس می شود به امید سلامی دیگر که بر آید
شاید به چشم خود دیدم که عشق عهد نمی شناسد
شاید ترسیدم که دروغگو جلوه کنم
شاید امید داشتم که این بار، بار آخر نباشد
و شاید نگران بودم که تو را امروز و فردا چه میشود
اما نترسیدم تو را از دست دهم ، هیچوقت نترسیدم