اول صبح بود ،    
سر راهرو وایساده بودیم ، حال و احوال می کردیم که یهو یه صدایی از ته راهرو اومد
سرمونو برگردوندیم طرف صدا
ساره دستشو روی شکمش گرفته بود و به خودش می پیچید
به طرفش دویدیم تا بهش رسیدیم دیگه کاملا روی زمین افتاده بود
نمی دونستم چی کار کنم . دویدم به سمت درها .اما انگار هیچ کی نبود تا صدای منو بشنوه
وقتی برگشتم مجتبی روی زمین زانو زده بود ، شاید اگه دیرتر بر میگشتم حتی دستای ساره توی دستاش بود و یا یرش روی زانواش
چی دارم میگم ، خدایا ! نه اونا خیلی پاک تر و نجیب تر از این حرفا بودن.
ساره به چشمای من نگاه کرد ، چشماشو بست یه قطره اشک از چشمش چکید و از درد از حال رفت
مجتبی دیگه نتونست از جاش بلند شه ، روی زمین خودشو به عقب عقب کشوند و به دیوار تکیه زد
اونم چشاشو بست یه قطره اشک از چشماش اومد  و .. هرگز دیگه چشماشو باز نکرد
اونوقت ، اونقدر نگران ساره بودم که متوجه فاجعه ای که اتفاق افتاد نشدم
نمی دونم کی آمبولانس خبر کرد و چه جوری به بیمارستان رسیدیم
2 ساعت بعد همه دور تخت ساره جمع شده بودن
سر ساره به سمت راست بود
من اولين نفر از سمت چپ کنار تختش ايستاده بودم
چشماشو آروم باز کرد
از سمت راستش شروع کرد
نفر به نفر و یکی به یکی
انگار از بین جمعیت کسی و جستجو می کرد
 می دیدم از هر نفر که می گذشت  بی رمق تر و  چشماش کم سوتر  می شد    
 گفتم که من آخرین نفر بودم
وقتی نگاش به نگاه من افتاد آخرین امیدش هم از دست رفت
باز هم چشماشو بست یه قطره اشک از چشماش اومد
اما این بار مث مجتبی دیگه هرگز چشماشو باز نکرد
برای هر دوی اونا زندگی بدون ديگری امکان نداشت