باز هم ازون بحث های اعتقادی ، امیدوارم خسته نشین.
یکی بهم گفت :چه جوری توی این گرما این چادر سیاها رو تحمل می کنین ؟
گفتم : آدم وقتی یکیو دوست داشته باشه ، دلش نمیاد به حرفش گوش نده
فکر کرد منظورم از یکی ، یه شوهر غیرتی یا یه پدر سخت گیره ، جواب داد چه طور اون تورو دوست داره به خودش اجازه میده توی این هل هله گرما ، تو شرشر عرق بریزی ولی تو به خاطر خودت به خودت حق نمی دی که حرفشو گوش نکنی ؟
ادامه دادم :اعتقادات آدم از بچگی شکل می گیره ،از وقتی بهمون می گن :خدا جون دوست نداره دروغ بگی ،خدا جون دوست نداره که اخم کنی ،خدا جون دوست داره اسباب بازیاتو به دوستانت هم بدی
بعضی وقتام اینجوری درست میشه :اگه این کارو کنی میری تو جهنم ، اگه اون کارو نکنی میری تو بهشت ، در واقع بهشت و جهنم نمادی میشن تا تو از انجام کارهای بد اکراه داشته باشی و هیچ وقت واست عادی نشن  و به انجام کارهای خوب اشتیاق داشته باشی و همیشه برات لذت بخش باشن.
اینقدر اینا رو می گن تا عادت کنی یه سری کارها رو انجام بدی ، بعد اونقدر عادت ها رو ادامه می دی تا جائی که بفهمی علت رعایت کردنشون چیه ؟!
وقتی فهمیدی می بینی که این فقط خدا نیست که دوست داره ، یه سری کارها رو انجام بدی و یه سریو ندی ، خودتم دوست داری و اونقدر عاشقش شدی که دیگه دلت نمیاد به حرفاش گوش نکنی .
تمامشو خوب گوش داد ولی آخرش یه جور مجهولی  نگام کرد ،  متوجه نشدم حرفامو نفهمیده یا تو دلش داره بهم میگه : ابله گیر اوردی ، اینقدر شعار نده........