چقدر به یک جرعه چای محتاجم در حالی که در پس من نجوای صمیمی و در هم معلمان خسته شنیده می شود ، که مرا به جمع کهنسال خود می خوانند. هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که پشت پنجره در این هوای سرد بایستم و چای بنوشم و به هیاهوی بچه ها در حیاط مدرسه بنگرم و یاد خاطرات کودکی کنم اما حتما کودکی که گوشه حیاط به خود می لرزد فکر خواهد کرد که : ما داریم می لرزیم و او آنطرف پنجره چای می نوشد یا کودکی که دست نیاز را به سمتم دراز می کند و پاسخ رد می شنود می پندارد : حتی حاضر نیست یک قدم به خارج گذارد. پس باید در میان ازدحام کودکان گم شوم.