وقتی کوچیک بودم خونه ما  تنها آپارتمان های چهار طبقه خیابونی بود که در اون زندگی می کردیم ، فصل زمستون که می شد بابا به ما می گفت که به پشت پنجره بریم و برای بارش برف دعا کنیم .  خوب یادمه که دعا از آخرین طبقه که به خدا نزدیک تر بود در این قسمت شهر چه حسی داشت . چهار شنبه شب که رفتم سعادت آباد و حسابی برف اومده بود یاد اون روزها افتادم . ویاد بچه های پایین تر که بیچاره ها چه ساده و معصومانه در حیاط مدرسه برای دیدن بارون دست های کوچیکشونو به سمت آسمون دراز می کنن.