وقتي بچه بوديم و با مامان و بابا مي رفتيم به شمال کشور ، اونقدر  آفتاب لب ساحل داغ بود و پوستم نازک  که ورقه ورقه مي شد .
دو تا نقاب خوشگل داشتيم ، يکي آبي و يکي زرد ، به همراه يه سطل براي شن بازي و دوتا بادبادک معرکه که بهشون عشق مي ورزيديم.تيوپ هم هميشه به راه بود.
هر کسي اين تجهيزاتو نداشت ، هنوز صداي جيغ و داد هاي بچه هايي که پاشونو به زمين مي کوبيدن تا براشون يکي از اينا رو بخرن تو گوشمه.......
و البته تذکر هاي دائمي مامان و بابا که از جلوي چشمامون دور نشين ، لب آب زياد نزديک نشين ، مواظب شيشه شکسته هاي تو ساحل باشين.
و لبخند  قشنگ عابرها به دوتا کودک که صداي قهقهشون ساحلو بر مي داشت.
بگذريم ، حالا چي مي خوام بگم ؟
آفتاب تهران الان خيلي داغ شده ، شايد هم بچه تهروني ها نازک نارنجي تر.
ديروز رفتم يه نقاب که مدتيه تو تهران مد شده و يه جفت کفش تابستوني کرم خريدم.
خيلي وقت بود که مي خواستم اين کارو بکنم ولي دنبال بهانه مي گشتم که جور شد.
کي گفته که دختر چادري ها ، چون چادرين ، محکومن به اينکه زير آفتاب کباب بشن ( چون يه جورايي نقاب زدن جلفه)
يا نمي تونن کفش سفيد بپوشن ، چون از زير چادر مشکي خيلي تو چشمه ( ببينم اگه همشون بپوشن باز هم جلب توجه مي کنه )
و مانتوي رنگي کوتاه با  يه يقه شيک و آستين سه ربع ، چه فایده داره وقتي زير چادر باشه ، ( مگه چادري ها دل ندارن ، يا آدم لباس مي پوشه براي اينکه فقط توش قر بياد)
و غيره و غيره و .........
لابد مي گين چه عقده اي ! 
نه خير آقا جون اشتباه به عرضتون رسوندن ، يه ذره نه خيلي بد درستون دادن...
اونقدر گندزدن که ديگه تذکرهاي مامان ها و بابا ها به لب ساحل ختم نميشه و هر چيزي وجود داره  بجز لبخنداي قشنگ عابرا.
نذار بگم : اون موقع که تو  شليته رو از برمودا  تشخيص نمي دادي ، من  تو   يه مايو دو تيکه لب ساحل  آفتاب مي گرفتم .
ولي اونقدر بهم  درس هاي زندگيو قشنگ  و به موقع ياد دادن که  از وقتي 9 ساله شدم غريبه اي منو ـ اونطوری که تو رو الان می بينن ـ نديد .
پس با رنگ رژ لبت که هنوز نمي دوني بايد چه فرقي توي روز و شب داشته باشه ، به من فخر نفروش عزيز دل...که مي گي امنيت به تاراج رفته.