کشاورزی گاوی داشت که آن را در آخور بست و به خانه اش رفت . شیری سراغ گاو رفت، آن را درید و خورد و همانجا نشست .روستائی وقتی که به داخل آن آخور تاریک آمد در جست و جوی گاو دستش را در هوا می کاوید.هنگامی که دستش به بدن شیر خورد ، گاه پشت و گاه پهلو و زمانی بالای شیر را لمس می کرد . در آن لحظه شیر با خود گفت ، اگر روشنی بیشتر شود از ترس قالب تهی خواهد کرد.اگر او اکنون این چنین گستاخ بدن من را لمس می کند از این جهت است که در دل شب مرا گاو می پندارد

این چنین گستاخ ز آن می خاردم        کو در این شب گاو می پنداردم