کمتر از یک هفته است که از عمل چشم  مامان می گذره ، وقتی میرم تو آشپزخونه سعی می کنم آواز بخونم تا یادم بره دارم چی کار می کنم. اما به بیت دوم سوم نرسیده ، بقیه اش یادم نمیاد. هیچوقت استعدادش را نداشته ام.

میرم توی این فکر که : آخه لعنتی ! نونت کمک ، آبت کم ، دیگه درس نخوندنت چیه ؟ چرا اینقدر عجله داری واسه کاری که دوسش نداری ( خانه داری ) و بعد هم میگم : تو اصلا واسه این کار ساخته نشدی . نون در اوردن هم همینجور دیگه !

مگه آدم چقدر می تونه به خاطر عشقی که افت و خیز داره بشوره ، بپزه و بسابه و بروبه ...؟

برای من که فکر نمی کنم بیشتر از چند دقیقه طول بکشه. بعد میشه همون کار تکراری مزخرف وقت گیر خسته کننده (حتی با تمام خلاقیت های زنانه اش )

کمی بعد به خودم جواب می دم :من فقط برای رسیدن به یه وضعیت استیبل تلاش می کنم ، از معلقی خسته شده ام....