وقتی این وبلاگو دیدم به یاد یکی از خاطرات دوران  دانشجویی درمقطع کارشناسی افتادم.....
تو دوره کارشناسی با برو بچ خیلی  قاطی بودیم ، به خصوص سال دوم ، بچه ها  خیلی خاکی  بودن.
من غرق در خود بودم ، انگار که همه گذشته ای مثل من داشتن و باید آینده ای مثل چیزی که با خودم قرار گذاشته بودم ، پیدا می کردن....
تا یه روز....روزهای آخر دوره و فکر می کنم قبل از امتحان کارشناسی ارشد توی یکی از مکالمات دوستانه ای که بین ما داشت رد و بدل می شد ، یه دوست منو به خودم اورد ، وقتی گفت:
خیلی دلم می خواد ارشد قبول شم ، ولی حقیقتش ، دیگه از 8 سال  آلاخون والاخون بودن تو خوابگاه ها خسته شدم ، دوست دارم برگردم خونه.....
من یه لحظه پیش خودم حساب کتاب کردم .....حداکثر۵/۲سال کاردانی ، 2 سال کارشناسی .....چه جوری می شه 8 سال؟!
خودش قبل از اینکه بخوام بپرسم ، از قیافه پرت من متوجه تعجبم شد و ادامه داد :آخه  روستای ما دبیرستان  نداره ، من برای اینکه به مدرسه برم می رفتم یه روستای دیگه ، چون رفت و آمد سخت بود ، اونجا می موندم...
ای کاش این اتفاق زودتر می افتاد چون نگرش  من عوض شد...

این وبلاگه یه معلمه از دزفول که به شاگرداش عشق می ورزه...به درد امثال من می خوره که همیشه تو یه خواب خرگوشیم....
بهش تبریک می گم ، براش آرزوی موفقیت می کنم.....و شما رو به دیدنش (به خصوص عکس های يادگاری )دعوت می کنم ....
از اونجایی که مال یه معلمه........وبلاگه مفیدیه ، کلی چیز می تونین ازش یاد بگیرین.

http://www.shikweb.persianblog.ir