از میان کوچه باغ گل های صورتی کاغذی گذشتم

ماهی های قرمز حوض را دنبال کردم

میان شمعدانی های سفید گم شدم

از شیرینی انجیر چشیدم

و عطر یاس را به عمق جان فرو بردم

بر درخت تنومند مو تکیه زدم

قامتتش استوار و بلند بود

و سایه اش پهناور و شگرف

زیر سایه عمیقش آرمیدم و قد کشیدم

یاد گرفتم خرمالو طعم نگیرد مگر به محبت

شاه توت رنگ نپذیرد مگر به محبت

قطره طلا، دست از مس وجود نشوید مگر به محبت

و کبوتر هو هو نکند مگر به محبت

و زندگی

و زندگی

جریان نیابد مگر به محبت............

×××××××××××××××××××××××

کودکی: سارا

نوجوانی:سیب

جوانی:سرطان

؟؟؟؟؟؟؟؟؟