|
(helia) درباره وبلاگ با آرزوی اینکه روزنه ای بر دل صفحات تاریخ باشد نه لکه ننگی هلیا رحیمی ( استفاده از مطالب با ذکر نام نویسنده بلامانع است) آرشيو وبلاگ
مطالب اخير نويسندگان دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩ :: ۳:۱۳ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
از خونه بیرون زدم به محض اینکه پامو بیرون گذاشتم از تاریک بودن هوا جا خوردم انگار در 6 ماهه روز قطب بوده باشم و ناگهان شب شده باشه به پیچ کوچه نرسیده خودمو جمع و جور کردم و به یاد آوردم زمانیو که به بهانه خونه خاله از در بیرون می زدم و به این ترتیب 20 دقیقه وقت داشتم که بهت اس ام اس بزنم. هنوز هم نفهمیده ام تو بهانه ای بودی برای پناه بردن به مامن خانه خاله.یا خانه خاله بهانه ای بود برای ارتباط با تو! عجب دورانی بود چه جوری ازخیابون رد می شدم ؟ شاید حتی چاله چوله های پیاده رو را هم حفظ کرده بودم!! موضوع مطلب : یکشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٩:۱٤ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
دلم یه حس تازه نسبت به زندگی می خواد نو تازه جدید چقدر این سه واژه در معنی متفاوتند............ موضوع مطلب : جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ۱٠:٢٧ ق.ظ :: نويسنده : helia rahimi
تیر86 موضوع مطلب : جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ۱٠:۱٠ ق.ظ :: نويسنده : helia rahimi
اردیبهشت 86 موضوع مطلب : جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ۱٠:٠٠ ق.ظ :: نويسنده : helia rahimi
اردیبهشت 85
مرداد 85 موضوع مطلب : جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٩:٤۱ ق.ظ :: نويسنده : helia rahimi
موضوع مطلب : جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٩:۳٢ ق.ظ :: نويسنده : helia rahimi
نمی دونم با احساسات لابلای کتابهام چه کنم یه زمانی مایه آرامش دل و تمرکز فکرم بودند مدتی به سراغشون نمی رفتم ، شاید احساسات جدیدی جایگزینشون بشه سعی می کردم فراموششون کنم ، اما همیشه تشنه اشک های کنارشون بودم تشنه خواندن ، دل سوزاندن و غصه خوردن .... امروز بعد مدتها یه حس جدید داشتم ، انگار احساساتم و حبس کرده باشم ... ............................................................................................................... آمده ام به سوگواری نبودن تو ،جای همیشگی ، یک پیتزا بخورم ، کمی قدم بزنم و مطالعه کنم نمی دانی چقدر زیادند کسانی که مثل ما با هم درس می خوانند و چقدربه چشم می آیند کسانی که لغات زبان با هم هجی می کنند . فهمیده ام نصف یک پیتزا برایم کم است و یک پیتزای کامل برایم زیاد است فهمیده ام تمام خاطراتم براحتی با نوشیدن جرعه ای ازیک نوشابه همیشه سیاه به زیر زبانم می آید اینجا بوی غنچه های تازه درختی به مشام می آید که من و تو هیچوقت کنار هم نبوییده ایم. موضوع مطلب : پنجشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٧:٠٤ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
می دونم از چی عصبانی هستم از نداشته هایم که به رویم می آورد نمی گذارد در خودم باشم نمی گذارد یادم برود از آموزه هایی که یاد نگرفته ام جشن نامزدی تمام شد ، سه روزیکه بهانه ای برای فراموش کردن اطراف باشد به خانه بر می گردم دارم گریه می کنم مامان کارت را روی میزم گذاشته برش میدارم و بدون تردید و معطلی به سطل آشغال کنار میزم پرتابش می کنم تالاپ چه کیفی داد نگاهش می کنم ، برای حبس کردن چیزهایی که روزی برایم ارزش بودند جا ندارم ، در قلبم ، در ذهنم و در پستوی ... فردا می شود ، عود روشن می کنم و نوای آشنایی را می گذارم تا مرا همراهی کند ، تازه به این نوع زیستن خو گرفته ام؛کارت را از سطل آشغال بیرون می آورم ، و باز : تالاپ تالاپ تالاپ چه آرامشی دارد این دور ریختن ها! موضوع مطلب : سهشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٦:٥٦ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
به یادت که هیچ وقت یادت ندارم ، خرما پخش می کنم و عود می سوزانم به یادت که در یادم نگنجد فاتحه می خوانم و غم می بارم باشد که مرحمی باشد برای باقی ماندگانی که نمی دانند ، من هستم موضوع مطلب : سهشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٦:٤۸ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
یادش به خیر آن روزهایی که هلیا فکر می کرد ، اتوبوس سوار شدن یعنی استقلال به بچه هایی که با سرویس رفت و آمد می کردند حسودی می کرد و آرزو داشت با دوستانش اتوبوس سواری کند. .......... ١٢٣۴۵۶٧٨٩ ای بی سی دی ای اف جی .... نمی دونم این ها رو روزی چند بار به خودم میگم و چند بار با نوگ انگشتان پایم روی هوا ترسیم می کنم ... سالیان ساله .... یعنی این یه وسواس شمارشه؟؟؟؟؟ ............. اگه یه روز بینایی ام رو از دست بدم یا شنواییم و چی میشه ، اگه یه روز بفهمم یه چیزی مثل یه سرطان ذره ذره وجودمو می خوره و می بلعه چی میشه ؟ یعنی اون موقع چی کار می کنم ؟ زانوی غم بغل می گیرم و منتظر مرگ میشم ، یا محبت از دیگران گدایی می کنم و یا سعی می کنم به همه آرزوهام برسم و مثل یه قهرمان بمیرم؟ موضوع مطلب : موضوعات
پيوندها صفحات وبلاگ |
||
|
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
|