قالب وبلاگ قالب وبلاگ
(helia)

 
(helia)
درباره وبلاگ
helia rahimi

با آرزوی اینکه روزنه ای بر دل صفحات تاریخ باشد نه لکه ننگی هلیا رحیمی ( استفاده از مطالب با ذکر نام نویسنده بلامانع است)

نويسندگان
دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩ :: ۳:۱۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

از خونه بیرون زدم

به محض اینکه پامو بیرون گذاشتم از تاریک بودن هوا جا خوردم

انگار در 6 ماهه روز قطب بوده باشم و ناگهان شب شده باشه

به پیچ کوچه نرسیده خودمو جمع و جور کردم و به یاد آوردم زمانیو که به بهانه خونه خاله از در بیرون می زدم و به این ترتیب 20 دقیقه وقت داشتم که بهت اس ام اس بزنم.

هنوز هم نفهمیده ام تو بهانه ای بودی برای پناه بردن به مامن خانه خاله.یا خانه خاله بهانه ای بود برای ارتباط با تو!

عجب دورانی بود

چه جوری ازخیابون رد می شدم ؟

شاید حتی چاله چوله های پیاده رو را هم حفظ کرده بودم!!



موضوع مطلب :
یکشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٩:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

دلم یه حس تازه نسبت به زندگی می خواد

نو

تازه

جدید

چقدر این سه واژه در معنی متفاوتند............



موضوع مطلب :
جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi
  1. مضطربم نمی دونم دوباره فرایندهای فیزیولوژیکی سراغم اومده یا واسه برنامه های کاری چند روز آینده است.انگار هزار تا کار نکرده واسه آینده دارم.از خودم می پرسم این شر و ور ها واسم چقدر مفیده، به اثر پروانه ای فکرمی کنم ،امیدوارم اثری که داره منفی نباشه
  2. تا وقتی آدم دانشگاه نرفته ،همش فکر می کنه این تحصیلکرده ها چقدر تحصیلاتشون و به رخ می کشند ، چقدر از خودشون راضیند که حاضر نیستند سر هر کاری وایسن ، به هر حقوقی راضی شن و با هر شرایطی بسازن ، امابه محض اینکه وارددانشگاه شی و 2 واحد پاس کنی ، خوت جزء همین ادم های تحصیلکرده میشی
  3. تو مریض بودی ،بایدخوب میشدی ، اما اجازه نمی دادی کسی کمکت کنه ، انگارمی خواستی مریض بمونی ، برات دل بسوزونن... احساس خطر می کردم از سوی تو .... من نباید خیانت می کردم و بایدثابت می کردم چیزی نیستم که تو فکر می کنی ، خیلی بهترم ،باید به خودم ثابت می کردم که می تونم قطع کنم ... داشتم از دستت مریض می شدم  همه فکر و ذکرم شده بود مشکلات تو .... اونقدر دیر کردی که عشق به دوستی و دوستی به بی تفاوتی تبدیل شد.... عوارضش گریبان گیرم شده بود
  4. حالم بده ، داری میری خونه ، هر موقع که می خوامت نیستی ، می ترسم از این رفتن ها ، از اینکه یکشنبه هفته دیگه بشه ، 1 شنبه ماه دیگه ... وبشه 1 شنبه سال دیگه همین موقع همین جا .... و بشه 1 شنبه ای که هیچوقت نیاد
  5. تو مردی؟ من هم می میرم!
  6. تو یه تازه وارد هستی به خونه ما
  7. من نیاز به پشتیبانی و حمایت تو دارم چون تنها تو هستی که حرفمو میفهمی و از اهدافم حمایت می کنی
  8. سوال اساسی اینه که من بدون تو می تونم؟ لابد جواب میدی:تجربه ثابت کرده بله.... مطمئنا عدم ارتباط با تو به معنی از دست دادن یک عنصر بی نظیر و اصلی در زندگی منه و اونیکه متضرر میشه من هستم.اگرچه نه نمی دونم تو هم زیان می بینی یا نه

تیر86



موضوع مطلب :
جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi
  1. صبح است زیارت عاشورا می خوانم و با برزگترین غم عالم ، غم خود را فراموش می کنم .مثل گروه درمانی کار می کند.شاید یکی از علتهایی که مردم دور هم جمع می شوند و دعایی می خوانند  نذری می کنندو ... هم همین باشد.از درد هم آگاه شوند و بدانندتنها کسانی نیستند در این دنیا که درمندند، بلکه درد هایی هست که از درد آنها ریشه دار تر و عمیق تراست.
  2. یک ضد حال یک ساعته روتحمل کردیم ، ساعت شروع نمایشگاه 10 بود نه 9.ما هم که قرار نبود از اطلاعات کامپیوتری استفاده کنیم ، صبحانه هم که خورده بودیم.یک ساعت تمام شد. وارد سالن کتابهای خارجی شدیم.در بدو ورود آنچه که بیشتر از هر چیز می تونست آرامش بخش باشه پوستر های بزرگی بود که نام جان ویلی رو به نمایش گذاشته بود.انگار همه جای سالن تیره شده بود و این نام فقط می درخشید.چشمام انگار درجستجوی خود شخص جان ویلی بود.نمی دونم شاید هر انتشارات دیگه ای رو هم به همین سبک و سیاق می دیدم ، همین حال میشدم .بگذریم .. غرفه ها منظم و در کنار هم ، با فروشندگانی تقریبا شیک پوش و منتظر و لیست طولانی کتابها با قیمت های مناسب جیب های پر پول.........طولی نکشید که یک دور زدیم واز تمدن غرب وارد تمدن آشنا ترعربی شدیم .با عطر و بوی همان دیار ، زبان و لهجه ،پوشش و اخلاقیات متناسبش.جائی که به قول یکی از دوستان ، حتی کتاب مقدس رو هم لای زرورق کرده بودند و به نمایش گذاشته بودند.مرز بین این 2 تمدن ، آب میوه و چای ، بستنی و بیسکویت بود!!!!نیشخند
  3. ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت   صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
  4. گر خلوت ما را شبی رخ بفروزی   چون صبح بر آفاق جهان سر بر فرازم     محمود بود عاقبت کار در این راه   گر سر برود در سر سواری ایازم

اردیبهشت 86



موضوع مطلب :
جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi
  1. دارم گریه می کنم ، پشیمان شده ام از این رابطه ، مدت زیادی است که پشیمان شده ام
  2. روزها و فرصت های زیادی است که در خانه تنها می مانم و فرصت برای زنگ زدن بهت فراهم میشود .از صرافت این کار افتادهام .شاید از زمانی که هر دو موبایل دار شده ایم.در من دغدغه ای نیست که باهات تماس بگیرم با اتاقت یا هم اتاقیت.چه دوران سختی رو برای ارتباط با هم گذروندیم.من همیشه در جستجوی فرصتی بهانه ای تا با خونتون تماس بگیرم .اما دیگه ازون حالو هوا درآمده ام. از حال و هوای تلفن عمومی خوابگاه دختران.حال و هوای دختران 15-16 ساله که در 23-24 سالگی تجربه کردم.شاید اگه بدونی دلخور شی ، اما باید یاد بگیریم که همیشه همه چیز به یک شکل نمی مونه، همین باعث خوشحالیه.زیبا اونه که زیبا به یادبیاریم .حالا یه زنگ بزنم قطع کنم؟زبان

 اردیبهشت 85

  1. خنده/بغض ... یادم نمی آید آخرین باری که از ته دل شاد بودم و پشت این شادی هیچ نبود ، کی بود؟
  2. مادرم مدیر موفقی بود ، مطمئنم اگر معلم بود نیز همینطور ، و هیچکدام از این شر و ورها رو هم نمی دونست ( اجزای تشکیل دهنده آموزش)
  3. دستمال کاغذی ، شکلات ، برگ درخت و....

 مرداد 85



موضوع مطلب :
جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٩:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi
  1. تو اولین و آخرین چیزی هستی که توی زندگی از پدر و مادرم می خوام
  2. چقدر این لحظه آرزوم بود؟
  3. کنارشومینه خانه خاله دراز کشیده ام ، یلدایی گیسو بالادرس می خواند ،ظهر امتحان دارد ، یک جور زندگی مجردی شیرین روی کاناپه ، چند کوسن ، گرمای شومینه ، آجیل و شکلات ،تیک تاک ساعت و موسیقی که از دور از اتاقش شنیده می شود ، همراه با فکر شب یلدا ، جای قهوه خالی!27 آذر
  4. بلوغ یک زندگی به سال هایی که گذشته نیست به کیفیت عبور از آنست
  5. دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور   گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور (یلدا)
  6. تنهاتر از تنها شدم
  7. رفتن آسانه ، ماندنه که سخت و طاقت فرساست
  8. دعا می کنم مادرت ،در حالیکه کنارش هستی ، مزه دوریت رو بچشه
  9. جائی نشسته ام که واکسن سرخک زدیم ، روزیکه کلاس مدیریت نرفتیم ، حسینعلی پور رو توی راه دیدیم و سرخ شدیم و سرمای برف رو به کنار هم نشستن در سالن شهدا ترجیح دادیم
  10. یادته در اولین روز دیدار ، روز واحد گیرت در پیچ راه پله های کتابخانه ازت چی پرسیدم؟ پرسیدم: دنبال چیزی می گردین؟ جواب دادی:به دنبال خاطراتم هستم ... من و تو آدم های گذشته هایمان هستیم.بزرگترین آرزوی محال من در این لحظه اینست :الان از در روبرویم وارد شوی و تو رو ببینم ، شب و روز سوگواریت را می کنم
  11. دنبال کسی می گردم که با من چایی بخوره ، تو با من چایی می خوری؟
  12. اگر مطالعه نداشته باشم ،تا چند وقت دیگه حرف های همو نمی فهمیم
  13. زندگیم بوی تو را گرفته است ، تو کجایی؟
  14. آنکه شوق زندگی در من بر انگیزد توئی ... آنکه مهرش با دل و جانم در آمیزد توئی ................


موضوع مطلب :
جمعه ٦ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٩:۳٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

نمی دونم با احساسات لابلای کتابهام چه کنم

یه زمانی مایه آرامش دل و تمرکز فکرم بودند

مدتی به سراغشون نمی رفتم ، شاید احساسات جدیدی جایگزینشون بشه

سعی می کردم فراموششون کنم ، اما همیشه تشنه اشک های کنارشون بودم

تشنه خواندن ، دل سوزاندن و غصه خوردن ....

امروز بعد مدتها یه حس جدید داشتم ، انگار احساساتم و حبس کرده باشم ...

...............................................................................................................

آمده ام به سوگواری نبودن تو ،جای همیشگی ، یک پیتزا بخورم ، کمی قدم بزنم و مطالعه کنم

نمی دانی چقدر زیادند کسانی که مثل ما با هم درس می خوانند و چقدربه چشم می آیند کسانی که لغات زبان با هم هجی می کنند .

فهمیده ام نصف یک پیتزا برایم کم است و یک پیتزای کامل برایم زیاد است

فهمیده ام تمام خاطراتم براحتی با نوشیدن جرعه ای ازیک نوشابه همیشه سیاه به زیر زبانم می آید

اینجا بوی غنچه های تازه درختی به مشام می آید که من و تو هیچوقت کنار هم نبوییده ایم.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٧:٠٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

می دونم از چی عصبانی هستم

از نداشته هایم که به رویم می آورد

نمی گذارد در خودم باشم

نمی گذارد یادم برود

از آموزه هایی که یاد نگرفته ام

جشن نامزدی تمام شد ، سه روزیکه بهانه ای برای فراموش کردن اطراف باشد

به خانه بر می گردم

دارم گریه می کنم

مامان کارت را روی میزم گذاشته

برش میدارم و بدون تردید و معطلی به سطل آشغال کنار میزم پرتابش می کنم

تالاپ

چه کیفی داد

نگاهش می کنم ، برای حبس کردن چیزهایی که روزی برایم ارزش بودند جا ندارم ، در قلبم ، در ذهنم و در پستوی ...

فردا می شود ، عود روشن می کنم و نوای آشنایی را می گذارم تا مرا همراهی کند ، تازه به این نوع زیستن خو گرفته ام؛کارت را از سطل آشغال بیرون می آورم ، و باز :

تالاپ

تالاپ

تالاپ

چه آرامشی دارد این دور ریختن ها!



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٦:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

به یادت که هیچ وقت یادت ندارم ، خرما پخش می کنم و عود می سوزانم

به یادت که در یادم نگنجد فاتحه می خوانم و غم می بارم

باشد که مرحمی باشد برای باقی ماندگانی که نمی دانند ، من هستم



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٩ :: ٦:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

یادش به خیر

آن روزهایی که هلیا فکر می کرد ، اتوبوس سوار شدن یعنی استقلال

به بچه هایی که با سرویس رفت و آمد می کردند حسودی می کرد و آرزو داشت با دوستانش اتوبوس سواری کند.

 ..........

١٢٣۴۵۶٧٨٩

ای بی سی دی ای اف جی ....

نمی دونم این ها رو روزی چند بار به خودم میگم و چند بار با نوگ انگشتان پایم روی هوا ترسیم می کنم ... سالیان ساله .... یعنی این یه وسواس شمارشه؟؟؟؟؟

.............

اگه یه روز بینایی ام رو از دست بدم یا شنواییم و چی میشه ، اگه یه روز بفهمم یه چیزی مثل یه سرطان ذره ذره وجودمو می خوره و می بلعه چی میشه ؟ یعنی اون موقع چی کار می کنم ؟ زانوی غم بغل می گیرم و منتظر مرگ میشم ، یا محبت از دیگران گدایی می کنم و یا سعی می کنم به همه آرزوهام برسم و مثل یه قهرمان بمیرم؟



موضوع مطلب :
RSS Feed

 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
 
قالب وبلاگقالب وبلاگ