قالب وبلاگ قالب وبلاگ
(helia)

 
(helia)
درباره وبلاگ
helia rahimi

با آرزوی اینکه روزنه ای بر دل صفحات تاریخ باشد نه لکه ننگی هلیا رحیمی ( استفاده از مطالب با ذکر نام نویسنده بلامانع است)

نويسندگان
چهارشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٩ :: ٦:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

یاد گرفتم خانم ک با همه مزخرف بودنش ، دهنش چفت و بست داره ، برعکس خیلیای دیگه

یاد گرفتم ، با همه اینکه هوای رئیسو می خواستم داشته باشم ، اشتباه عمل کردم

یاد گرفتم ، بعضیا لیاقت کوچک ترین محبتو ندارن ،

هیچ لازم نیست ثابت کنم در کجاها به یادشون بوده ام یا واسشون دعا کردم  یا بخوام به خاطر تشکر و تلافی ، مسایل خصوصیمو بگم

بعضی ها با همه لبخندشون چشم دیدن خوشی های آدمو ندارن



موضوع مطلب :
شنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٩ :: ٦:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

نوروز تمام شد و هواپیماهای زیادیو در آسمان شهر می دیدیم که دبی رو ترک می کردن

به طرز چشمگیری خیابونا خلوت شد، اگه هوا گرم نباشه مطمئنا کسایی که روزهای آینده اینجا میان شهری ساکت و آروم و تجربه می کنن

صبح به پارک الخور برای دیدن شوی دلفین ها رفتیم ، پارک بزرگ و با صفایی بود.چمن کاری یک دست و درختانی متنوع داشت که اگه حافظه دوربین پر نمی شد تمام پارک محل مناسبی واسه عکس انداختن بود

باد می وزید و همین باعث میشد گرمای شرجی احساس نشه و حسی شبیه لب دریا بودن رو در یه روز خنک داشته باشی.

حتی شمشاد ها هم گل داده بودند و مثل بقیه شهر گل های .... در الوان زیاد به چشم می خوردند.دیدن گل های کاغذی که از سر در خانه ها آویزان بود یا مثل حصار باغچه های ویلا ها رو از هم جدا می کرد ، تماشایی بود

مدت طولانی در پارک قدم زدیم و با متین تاپ بازی کردیم.

حس اینکه 29 ساله شده ام ، انگار بیشتر باعث میشد که از فرصت ها استفاده کنم

باید یادم باشه که غصه چیزایی که از دست داده ام و لحظاتی رو که خوش نبودم رو نخورم

همیشه فکر می کردم بعد از اینکه اصفهان ، یزد، بندر عباس،کرمانشاه و... رو دیدم نوبت به خارج از کشور میرسه .اما الان پشیمون نیستم که اومدم ، شاید هیچوقت نوبت اونا نرسه، اما فرصت هایی مثل این فرصت زیاد فراهم شه!

بعد از پارک یه استراحت کوتاهی کردیم و سعی کردیم برای پرواز به تهران آماده شیم

برای خرید آخر به یه مغازه آلمانی به اسم المراقبات رفتیم و بعد هم شابرما خوردیم که قابل مقایسه با پ هات و کنتاکی نبود 



موضوع مطلب :
جمعه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۸:٠٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

بالاخره زمان رفتن به هتل آتلانتیس رسد .قبل از غروب راه افتادیم تا هتل رو م در روز ببینیم و هم در شب و کمی هم لب آب باشیم .... تمام طول مدت چشمام به دنبال آبی خلیج فارس بود .بالاخره از نزدیک دیدمش

شبیه قصر علی بابا بود ، اطرافش  درخت های متراکم و نخل داشت و داخل هتل هم از راهرو تا لابی فروشگاه بود. سقف ها نقاشی شده ، کف های سنگ فرش زیبا و روی دیوارها هم کار کرده بودند ، نزدیک که میشدی فرورفتگی هایی به شکا صدف و ... روی دیوار میدیدی انگار که جای فسیله و ... لوسترای دیواری مشعل شکل و...

از لابی به بعد ورودی باید پرداخت میشد که توریست هایی که برای دیدن میومدن ، بی خیال میشدن

لب آب رفتیم ، آبی یکدست ... البته حدود ١٠ متر تا لب آب فاصله بود .سنگ های بزرگ ریخته بودن و دیواری به ارتفاع ١.۵ متر کشیده بودن

نسیمی که هیچ جای دنیا نمی تونی حسش کنی ... چقدر دوست داشتم که روز داشت کش میومد ... دلم می خواست هیچوقت تموم نشه و من لب دیوار بشینم و تا چشمام کار میکنه به اون دورا ، به آخرین نقطه این آبی نگاه کنم .... باد بیاد و منو ببره به عالم درونی که این عالم باهمه عوالمی که تا حالا با خودم داشتم فرق کنه

می گفتن برای ساختن این منطقه آتلانتیس کلی تو آب خلیج فارس پیشروی کردن ، در واقع به خشکی ، به اراضیشون اضافه کردن

آبی یکدستی که بوی ماندگی ، کهنگی ، مرداب و خزه نمی داد ، خورشیدی که تابشش آزاردهنده نبود

هرچی نگاه می کردم می دیدم هیچ جایی جز لب دریا نمی خوام باشم .من باشم و یه افق وسیع که خورشیدش به غروب نزدیک میشد

خدا تو یه سفر می تونه همه چیو به ادم بده



موضوع مطلب : هتل آتلانتیس
پنجشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

دارم اینجا می نویسم ، واسه هیچ کس!

١٢ به در همه اونایی که با این اصطلاح من آشنا هستن مبارک

تمام صبح را فکر کردیم روی اینکه کجا بریم ، انتخاب ها:هتل آتلانتیس،شوی دلفین ها،سیرک چینی ها،فروشگاه اویسیس و مالاسی بود...

مثل مکه که خیلی از دیدنی هاشو گذاشتم واسه وقتی که با همسرم میرم ... اینجا هم احتمالا خیلی از دیدنی ها می مونه واسه بعد ... و خیلی جاها رو هم می خوام که دوباره در کنار همسرم ببینم تا بهم مزه کنه

صحرا یکی از هموناییه که می مونه

اویسیس رو انتخاب کردیم

تنها چیزی که می تونم بگم اینه که یه کیف خوشکل واسه مریم از ای مکس سوغاتی گرفتم و از این بابت خوشحالم

چند روز دارم فکر می کنم برای تشکر از خاله و عمو ، کادویی واسه متین بگیرم .. اما نمی دونم چی!آخه هرچی بخواد خودش می خره .. تازه می خوام سورپریز شه اما نمی دونم چی خوشحالش می کنه ... شاید بشه از عطیه کمک بگیرم!

یاد سفر کارت افتادم ، یعنی اینجا به درد نمی خورد؟ .. نمی دونم و نمی دونم چرا اینقدر در پرسیدن خجالتیم ! چون به این سن و سال هنوز خیلی چیزا رو نمی دونم

توی فود کورت خودمونو خفه کردیم ،پاستای خوشمزه،پیتزا،کیک شکلاتی معرکه و بستنی !

به نظرم کلی وزن اضافه کردم ... کی می گیره رژیمه رو؟

احساس تنهاییه داره سراغم میاد ، یعنی دیگه اومده ... میگن با خدا آدم نباید احساس تنهایی کنه ، پس حتما من به اندازه کافی خدا رو کنارم حس نمی کنم..



موضوع مطلب : oisis / malasi / atlantis hotel / e max
سه‌شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٩ :: ٩:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

فستیوال سیتی فروشگاه بزرگی بود که دورش رو آب گرفته بود و قایق های شخصی ، چشم انداز قشنگی رو درست کرده بود

قسمت عمده وقتمون ، به دیدن ایکه آ گذشت ، هر سالن را مثل یه اتاق از خونه چیده بودن

دلم می خواست ساعت ها وقت داشتم و روی یکی از این کاناپه ها لم می دادم و با خیال راحت به تمام جزئیات نگاه می کردم ... درست مثل همون مجلاتی بود که سالها بهش نگاه کردم و خودمو بینا بین آرزوهام می دیدم ... سرک کشون لابلای پرده های کنار زده یه اتاق خواب نورگیر گرم و نرم و راحت و پر از گرمای عشق

تازه فهمیدم چرا سوغاتی ها همیشه مشابه هم هستند ، چون یا اجناس یا اونقدر گرونه که نمیشه خرید یا اونقدر حجیم و سنگینه که نمیشه جمل کرد ... خیلی چیزا بود که دلم می خواست واسه خونه بگیرم یا واسه آینده ... اما ...

واسه کسی که می خواست اینجا تشکیل زندگی بده ، البته با حقوق مکفی چقدر اجناس به دل چسب داشت ...

ناهار و در رستوران همونجا خوردیم ، لوستر های زیبایی داشت از تالارهای پذیرایی ما زیباتر و سالن ها با آب نماها ی بزرگ و قشنگی ...

عصر به فروشگاه صنا رفتیم ، بوتیک لباس ... بالاخره تسلیم شدم و چند تیکه لباس واسه خودم خریدم ... یعنی کی وقت پوشیدنشون میشه؟ و البته بازم شلوار و دامن کوتاه پیدا نکردم



موضوع مطلب : فستیوال سیتی / festival city
دوشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

مترو خلوته ، مثل متروی تهران از سر و کولش آدم بالا نمیره، بیشتر وقت ها صندلی برای نشستن هست.وقتی می نشینی اولین چیزی که توجهت رو جلب می کنه علایمی است که نشام میده خانم ها ،( به خصوص خانم های باردار) و سالمندان در الویت هستن!خوشبختانه تو فرهنگ قدیم ما احتیاجی به این علایم نیست.

بگذریم که الان اونقدر جوانها خسته و کوفته هستن و همیشه کلی بار و بندیل یا دفتر و کتاب همراشونه که گاهی آدم فکر می کنه این فرهنگ داره فراموش میشه.

نفهمیدم بالاخره قسمت فرست کلاس و یا واگنی که مخصوص خانم هاست و با رنگ دیگری مشخص شده ، چه فرقی با بقیه واگن ها داره ... فقط می دونم بلیطی که تهیه میشه گرون تره ، اما اینکه از کجا می فهمن کی بلیط فرست کلاس داره و به همون سمت هدایتش می کنن و متوجه نشدم ...

در راهرو ها برای عبور و مرور ، رسیدن به سکو یا خارج شدن ، هم از پله های برقی استفاده شده و هم آسانسور ، بنابر این اگر کسی کالسکه همراش باشه و یا روی صندلی چرخدار نشسته باشه ، راحت می تونه از آسانسور استفاده کنه .... اینم بگم تعداد آدم هایی که هیچ کدوم از این شرایط و ندارن ولی از آسانسور استفاده می کنن، کم نیست و ایرادی هم نداره ، حداقل ما که ندیدیم ایرادی بگیرن ( یا کسی چشم غره بره)

روی کف راهرو ها خطوط برجسته ای در وسط وجود داشت که من فکر می کنم برای این بود که عبور افراد کم بینا یا نابینا راحت بشه ، یعنی از طریق کف پا بتونن مسیرو پیدا کنن ... اما چرا وسط بود و مثلا کنار دیوار یا نرده نبود و نمی دونم ... این خطوط ازونجائیکه ورود حیوانات حتی سگ راهنمای نابینایان به داخل مترو ممنوع بود ، مفید به نظر می رسید

پاورقی:ما حیوانات خانگی دست مردم ندیدیم ، حتی قوش که شیخ نشین ها به داشتنش افتخار می کنن

و یه نکته دیگه اینکه در مسافتهای طولانی از ریل استفاده کرده بودن ، تا مردم تمام راهو مجبور نشن پیاده برن ... ما که وقتی به این ریلا می رسیدیم خیلی ذوق می کردیم ، چون اکثر وقتا باهامون کلی کیسه خرید بود

در یکی از ایستگاه ها ، دو طرف اتوبان با ریا به همتصل شده بود ، مثل پل هوایی ...

و واسه خیلی از خلاف ها جریمه در نظر گرفته شده و در محل مناسب نوشته شده بود ، مثلا اگر کسی بی علت ترمز این ریل خا رو می زد 2000 درهم جریمه داشت..

دیگه از مسایل مهم ، ایستگاه های اتوبوس بود که مثل یه محفظه شیشه ای بسته ، سقف دار بودن ، در ها به صورت کشویی باز و بسته میشدن و جریان تهویه مطلوبی هم وجود داشت ، این باعث میشد ، افراد در دقایقی که منتظر اتوبوس در ایسگاه هستن ، از تابش خورشید و گرمای هوا در اما باشن ... حتما اگر زمستان سختی هم وجود داشته باشه برای پرهیز از زیر بارون و برف موندن هم می تونست مفید باشه ... به شرطی که کارتون خواب ها ، کارتون هاشونو دور نریزن و ....

در ایستگاه نقشه منطقه نصب شده بود ، این نقشه ها رو در سطح شهر زیاد می دیدیم ، مثل همین جیزی که ما تو ایران داریم .... و نشون میده که کجا هستیم ... فقط با کلاس تر!



موضوع مطلب : first class / bus stop
شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

صبح در خانه ماندیم و ماکارانی خونگی خوردیم و بعد ظهر به سمت خور رفتیم.در کنار ساحلش قدم زدیم .هوای خنکی نبود ، اما دیدن قایق ها و لنج های کوپیک حال و هوای خوبی داشت.از روی آب گذشتیم و به سمت مسجد شیعیان رفتیم .در میان راه از یه بازار سنتی رد شدیم و در اونجا نماز مغرب و عشا رو اقامه کردیم ... یاد مسجد شیعیان مکه به حیر .مسجد امام حست مجتبی .... با اون درخت های نخل پر از برکتش ...

در بازگشت پیاده روی زیادی کردیم تا خودمون و به خونه برسونیم ، سر راه تا جائی که در توان بود ، مغازه ها رو دیدیم ، از همه مهمار بوسینی ، ک اونجا واسه مامان و بابا خرید کردم یه کم خیالم راحت شد ، البته هنوز هم جا هست ... باز هم تجربه مکه تکرار شد ، پول کم اوردم ، مجبورم از عمو بگیرم ، هرچند که اصلا از این کار خوشم نمیاد و واسم خیلی سخته!در هر حال بهتر از دست خالی برگشتنه !

متین سرمای شدیدی خورده ، علی رغم مراقبته ای زیادی ک کرده ، ته گلوی من میسوزه ، اما حالم به خرابی متین نیست ...

نمی دونم تا حالا واستون گفتم یا نه!هزینه تاکسی اینجا خیلی زیاده معادل یه آزانس گرفتن تموم میشه ، ورودی 10 درهمه ،یعنی تاکسی متر که هم فاصله رو حساب می کنه و هم مقدار ترافیک ، یعنی مقدار زمانی که در مسیر طی شده ، اگه مجموع هزینه بشه کمتر از 10 درهم ، باز هم باید همون 10 درهمو پرداخت ... که معادل 2700 تومان ما میشه ... یه نکته دیگه اینکه اگه مسافر در خیاب,ن جلوی تاکسی را بگیره و تاکسی خالی باشه  و نایسته ، مسافر حق داره که شکایت کنه ، البته به شرطی که تاکسی از قبل برای کسی رزرو ( بوک) نشده باشه .......



موضوع مطلب : خور / الخور / book / bossini
جمعه ٦ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

هر روز که از در خانه بیرون میایم ، در مدخل پارکینگ ، نسیمی که میوزه ، بوی دریا رو میاره ، هوا ، هواییه که همیشه اوایل اردیبهشت ماه و اواخر شهریور به سر آدم می زنه ، بوی جاده چالوس و دریای خزر تداعی میشه...

از فروشگاه رفتن خسته بودیم و دلمون بازی می خواست و بدو بدو کردن

رفتیم پارک صفا که زیاد از خانه فاصله نداشت، به هوای دیدن آبشارهای متعدد و پرندگان متنوع

ورودی پارک  به گلهای رنگارنگ مزین بود ، که البته این گل که آخر نفهمیدم بوقی بود یا لاله عباسی یا یه چیزی شبیه اینا در بسیاری از مناطق شهر به چشم می خورد ، ظارا خوب با آب و هوای اونجا سازگار بود و در رنگ های مختلف ازش استفاده کرده بودن ....چمن کاری یک دست و قشنگی سرتاسر پارک بود که به علت وسعت زیاد ، چشم انداز خوبی رو ایجاد کرده بود و میشد داخل شی ، از اونجایی که جمعه بود و فروشگا ها بسته بود ، خیلی از افراد پارک و به عنوان مکانی برای استراحت آخر هفته انتخاب کرده بودن و به پیک نیک امده بودن ...یه زیر انداز ساده ،و یه خانواده همراه با پرستاران بچه و کمی خورد و خوراک که بیشار از یه سبد نمیشد ... چیزی بود که زیاد دیدیم ... از سایه درختان نخل استفاده می کردند و کنار هم بودند ...

حتی در جاهای خلوت پارک هم نمی دیدی ، زن و مردی ( دختر و پسری) صحنه های آن چنانی با هم داشته باشن ، و این منو خیلی خوشحال می کرد ، چون ذهنم راحت  بود و آرامش داشت و راحت می تونستم ، چشم به هر طرف بچرخونم

الان متاسفانه تو پارک های تهران اگه به نقطه ای بری که 2 نفر کنار هم نشستند ، دچار آن چنان غضب میشی انگار که به اتاق خواب یه نفر بی مهابا یا بی اجازه وارد شدی ، انگار نه انگار که اینجا پارک و یه مکان عمومیه .... به جای اینکه افراد از کردار نادرستشون در اجتماع خجالت زده شن ، نوچ نوچ هم می کنن که چرا ما رفتیم و مانع عشق و حالشون شدیم ....

بگذریم ...

پرنده ها آزاد بودند ، در واقع باغ پرندگانی نبود که داخل قفس ها ، تعدادی پرنده رو دور هم جمع کرده باشن یا مثلا مثل پارک ساعی ما ، اردک و قوش و ... توی محوطه ای محصور شده باشن ... صدای پرنده ها رو میشد از لابلای درختان شنید ، روی دریاچه مصنوعی پرواز می کردند و ... اما برای ما نا آشنا بودند و ما جز یه شانه به سر و مینا چیز دیگه ای رو نشناختیم،کسی مثل امیر و می خواست که به ما بگه چشم ما کجا ، باید چی رو جستجو کنه

یه شهر بازی کوچیک داخل پارک بود و دوچرخه های فامیلی و یه قطار که از روی سنگ فرش رد میشد و احتیاج به ریل نداشت ، به همین خاطر می تونست از هر جای پارک سر بیاره ، اگرچه مطمئنا یه مسیر مشخصی رو دور می زد

دوچرخه ها خیلی خوب بودن ، چون افراد می تونستن به فضای پارک که خیلی بزرگ بود ، به راحتی دسترسی داشته باشن و در کنار هم باشن

دوچرخه فامیلی

خاطره کودکانی که روی تشک ها بالا و پایین می پریدن و در هوا معلق میشدن ، یادم نمیره

بعد از نماز مغرب ، به یه تعاونی اسلامی رفتیم که چیزایی که جاهای دیگه چشمم ندیده بود مثل شکلات گلکسی و دهانشویه و سفید کننده دندان وو... از اونجا خریدم .. روز خوب و متفاوتی بود



موضوع مطلب : پارک صفا / safa park
پنجشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٩ :: ٥:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

ابن بتوته محلی بود با فروشگاه های بسیار که هر کدام به نام یک کشور مزین شده بود :مصر ، چین ، ایران، هند و .... و از سبک و سیاق معماری و فرهنگ همان کشور برای چیدمان فروشگاه استفاده کرده بودند ، قاعده اش باید این می بود که محصولات همون کشورها ارائه بشه ، اما خوب خیلی جاها رعایت نشده بود ... خیلی قشنگ تر بود اگه محصولات سنتی کشورها ارائه میشد ، مثلا جای فرش، انواع شیرینی جات ، عسل ، پوشاک و کیف و کفش سنتی ، چرم و خیلی چیزای ایرانی اونجا خالی بود ازکل فرهنگ باستانی ایران تونسته بودن ، یه سری کاشی کاری و نمای آرامگاه حافظ رو به نمایش در بیارن که البته خیلی هم قشنگ نبود و با آنچه که در ایران هست تفاوت بسیاری داشت ... ما نمتونستیم به خاطر بزرگی فروشگاه ها و وقت کم از همه جا دیدن کنیم ، شاید جاخایی هم بوده که این نقص و پوشونده...یه فروشگاه اسباب بازی رفتیم که توش پر از عروسک های پشمالوی خوشگل بود ، چیزایی که توی ایران نیست ، حیواناتی که به ذهنتون هم نمی رسه که عروسک کرده باشن ، جغد ، فک ، اردک ،پنگوئن ... اونقدر قشنگ طراحی شده بودن که واقعا انتخاب بینشون سخت بود ، به ناچار از یه سری به خاطر قیمت بالاشون چشم پوشی کردم و از بین اونایی که قیمت مناسب تر داشتن ، یه پلنگ برفی انتخاب کردم ، هی متین می گفت این خوب نیست و ... این همه عروسکی که بچه می پسنده اینجا هست .. اما ارزش یه پلنگ برفی برای من خیلی زیاد بود چون مشابهش و تا اون موقع نددیده بودم و چند سال هم طول می کشه تا به ایران بیاد ....فکر کنیم بچه آدم به همه گربه سانان بگه :پیشی و به همه پرندگان بگه :جوجو .... خلاصه که خریدم و اگه از مسخره کردن و سر به سر گذاشتن نمی ترسیدم شاید بیشتر هم می خریدم ... یادم رفت بگم که شتر یه نماد حسابی از کشورشون شده بود و کلی عروسک فانتزی باد ابعاد مختلف به شکل شتر داشتن ، علاوه بر اینا روی جامدادی ، جا سویچی، لیوان ، بلوز، بشقاب ، جا صابونی و هر جایی که فکر کنین یا یه عکس شتر بود یا خود شتر ... اگه به خودم بود یه شتر هم می خریدم ، نا سلامتی رفته بودم دبی ! و چقدر دلم یه دلفین هم می خواست ، اما همه اینا رو گذاشتم برای بار بعد ... ان شا ئالله که امیدوارم به یه آرزو تبدیل نشه ...وقتی برسم تهران تمام عروسکامو جمع می کنم و جای همه ، این ببره رو میذارم ، کاری که می خواستم قبل عید کنم اما عروسک جدیدی نداشتم ....

ابن بتوته

 

ابن بتوته 1

شب به امارات مال برگشتیم ، برای شام و رقص فواره ها ، باید اعتراف کنم که خیلی راه رفتیم و کمی کمرم درد گرفته بود و پاهام حسابی خسته شده بود اما همه این ها می ارزید به رقص فواره ها ، نسیم خنک ،موسیقی زیبا و هنر انسان ! پیر زنی را دیدم که وقتی رقص فواره ها تمام شد ، اشک هایش را پاک کرد ، یعنی چه چیز را در ذهنش مرور می کرد ؟آیا خاطره ای زیبا ؟ آیا آرزوی اینکه در کنار همسر و فرزندانش بود ؟آیا فقط از هنری که به خرج داده بودند فقط به وجد آمده بود .و هزاران آیا ...

!زیر نویس :بالاخره نفهمیدم پلنگ بود یا ببر ، چون رویش اتیکت پلنگ داشت ، اما خط خطی مثل ببر بود



موضوع مطلب : ابن بتوته / snow leopord
پنجشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٩ :: ٥:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

قسمت های زیادی از مال امارات مونده بود که ندیده بودیم ،مثل بازار طلا که با دکوراسیون زیبائی که داشت ، توجه منو خیلی جلب کرد ، سالن ها و لوسترهایی که تدارک دیده شده بود ، با رنگ و لعاب طلایی و .... همخوانی خوبیو بوجود آورده بود

آکواریوم پهن و بزرگ و بلند ( حدود 3 طبقه) ، با انواع و اقسام ماهی ها ... از فاصله یک و نیم متری مردم نگاه می کردند و عکس می انداختند ... اگر می خواستیم نزدیک تر شیم ، باید پول پرداخت می کردیم ، همینطور از این طریق می تونستیم از راهرویی که از درون آکواریوم می گذشت ، مثل یه تونل عبور کنیم، شجاع تر ها می تونستند ، لباس غواصی بپوشند و بروند به کوسه ها از نزدیک سلامی عرض کنند ...طبقه های بالا میشه ، بدون پرداخت پول کنار آکواریوم رفت ...

آکواریوم

آکواریوم 1

آکواریوم2

به mother care و کیتی سر زدیم ، چون نمیشد از فروشگاه ها عکس بندازیم ، تا حد خفگی به مدل ها نگاه کردم ، بلکه مقداریش تو ذهنم بمونه و یه جایی یه روزی واسه نی نی های آینده فامیل به دردم بخوره ، مامان اگه اینجا بود ، حتما چشماش چیزهای بیشتری نسبت به من می دید و بهتر در خاطر می سپارد ، تمام حس مامان گونه و زیبا شناختونه آدم تحریک میشد ، جاتون خالی ......

یه زمین اسکیت روی یخ ( پاتیناژ) هم داخل مال بود که دور تا دور شیشه داشت و میشد کسایی که در حال بازی کردن هستند و براحتی دید ،هوا اطراف زمین خنک تر بود و کاملا از روی ژست هایی که افراد هنگام عبور از اطرافش به خودشون می گرفتند و خودشون و جمع و جور می کردند ، میشد تشخیص داد

به خودم گفتم : ه....ی هلیا چند ساله الان می خوای بری اسکیت یاد بگیری ، همین پارسال چقدر دست دست کردی ، اگه همون پارسال هم شروع کرده بودی ، الان اونطرف شیشه بودی .......

مرد پیری که با اسکیت ویراژ می داد و یه تیپ کابویی زده بود ، بیشتر از همه توجه منو جلب کرد ، بلند قد و رشید ... ه ...ی ما چقدر از بسیاری از لذایذ دنیا تو ایران دوریم ... یاد فیلم هایی افتادم که تو این مدت دیده بودم ، فیلم رودخانه برفی ... فیلم ... اسمش چی بود ، اون دختره که ...

متین صدام کرد و از تو عالم خودم بیرون امدم ، رفتیم به سمت نزدیک ترین در خروجی ...که شبیه کوچه های اروپایی بود ، انگار همه اونچه در فیلم ها می دیدم تداعی می شد کافی شاپ هایی که داخل خیابان صندلی می گذارند و سایبان هایشان ، سایه های کوتاه و بلند روی عرض خیابان ایجاد می کنه ، چقدر این نوری که از لابلای ساختمان های بلند راه نفوذ پیدا می کنه رو دوست دارم ...... چقدر .....

 



موضوع مطلب : mother care / kitty
چهارشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

بالاخره سر و کله زدن با فن ها کار دستمون داد.2 روز اول که کار نمی کردند و هوای شرجی و 26 درجه اتاق و تحمل می کردیم ، بعد هم اونقدر خنک شدند که دائما فکر می کردیم داریم سرما می خوریم.کارگر های هندی اومدن و بعد از کلی معطلی یه لوله سوراخ واسمون گذاشتن و کار موند واسه امروز.صبح از ساعت 8:30 تا حدود 11 کار کردن و بالاخره تموم شد. مطمئنا جریان نجس و پاکی اونا فراموش نمیشه ،  اونقدر جلو پاشون دمپایی جفت  کردیم، خسته شدیم. می خواستن بیان داخل خونه یه جفت ، می خواستن برن دستشویی یه جفت دیگه ، داخل حموم یکی دیگه ... چیزایی که واسه ما ساده و حل شده بود ، اما اون بنده خداها فقط محض اطاعت ، انجام می دادن ... عمو و متین هر جا رو رفت و آمد کردن ، آب ریختن و آب کشیدن

امروزم که با لیوانهای ما چایی خوردن ، حتی نمی تونم تصور کنم با لیوان آب کشیده اونا آب بخورم ... بهتره نگم

ادامه ...

بالاخره بیرون زدیم و رفتیم سیتی سنتر

فروشگاهی شبیه همون مال ها بود ، اما با تنوع بیشتر ،به خودم گفتم هر جور شده باید از اینجا واسه بچه ها دیگه سوغاتی بخرم ، همین شد که سه دست بلوز و شلوار 60 درهمی خریدم ،واسه بابا و داداش ها ! که البته اولش فکر نمی کردم 60 درهم باشن ، یه جورایی قسمتشون شد ... به جای اینا تا امروز می تونستم 3 دست لباس 20 درهمی بخرم ، در هر حال اونا قسمتشون نشد دیگه ، تجربه ای باشه که دفعه دیگه اگه به قیمت شک کردم ، اول بپرسم و بعد توی سبد بذارم ...

اگرچه واسه بابا خیلی هم مناسب نبود ، اما بهتر از هیچ چیه ، ترسیدم دیگه چیزی واسه بابا گیر نیاد !عیب نداره مامان دو زاریش بیوفته ، میذاره واسه شوهر جونم !

امروز واسه باتری بنده خداها رو خیلی معطل کردم ، باتری شارژی کفاف نمی داد ، به همین خاطر رفتم یه سری باتری قلمی خریدم ، دور از چشم بابا !اگه بود چقدر حرص می خورد و چقدر می خواست دور خیابونا بچرخه تا بهترین باتری رو با کم ترین قیمت بخره ............

کارفور خیلی بزرگ بود ، همه جاشو ندیدم ، باید یه بار بیام فقط واسه چرخ زدن !دلم هنوز اونجا بود که برگشتیم خونه ....

ای خدا یه پای رفتن !صبح اولین نفر وارد فروشگاه شه ، شب آخرین نفر از فروشگاه در بیاد ، وسط روز یه ناهار و یه نماز !سبز

قرار شد استراحت کنیم و شب بریم باز رقص فواره ها ببینیم ! اما عمرا

من تو هیچ کدوممون نمی دیدم ، عمو حالش بد بود ، سرماخورده سنگین ، متین پا درد داشت ، خاله هم کمر درد ، تا همین جاشم خوب دووم اورده بودن

نتیجه این شد که تا ساعت 10 شب بحث کردیم که چه کنیم و جه نکنیم و دست آخر هم به عنوان یه روز متفاوت با متین اسم ، فامیل بازی کردیم ....... من به طور افتضاحی باختم ، چون علاوه بر اینکه می دونم هیچ استعداد اینجور بازیا رو ندارم ،اصلا هم راغب نبودم و تلاشی برای شکست دادن یه بچه شصت و هفتی که حداقل از دوران 21 سالگی من خیلی بهترو زبر و زرنگ تره نکردم!

تمام مدت داشتم فکر می کردم چرا بعضی چیزا اینقدر واسه من بی اهمیته ؟چرا نظر منو جلب نمی کنه ؟چرا واسم مهم نیست فلان مارک ، فلان ماشین بورسه ؟چرا یاد نمی گیرم بهترین رستوران شهر کجاست ؟چرا نمی دونم فیلم روز تهران چیه و کدوم بازیگرا توش بازی می کنن ؟چرا تالار ها و هتل های شهرمو نمی شناسم ..........نمی دونم

داشتم فکر می کردم ، چرا حتی توی مسافرت هم شرایط و ما نیستیم که انتخاب می کنیم ، شرایط به آدم ها تحمیل میشه ؟چرا همه ایرا نی ها خودشون و کشتن تا امشب ، دوبی باشن ، کنسرت شادمهر عقیلی..... بعد من اینجا هستم دارم توی سن 29 سالگی روی تخت خواب یه نفره ، با دختر خالم در طبقه 26 بیزینس بی ، اسم وفامیل بازی می کنم ؟

اس ام اس هام به ایران نمیرسه ، دارم دیوونه میشم ، نمی فهمم چرا واسه بقیه میره ، واسه من نمیرسه ..... هیچ کس جواب نمیده ، بعد از عید تلافیش سرم در میاد ، برنامه شهرداری هفته سلامتو نمی تونم هماهنگ کنم.

اگه بخوام زنگ بزنم با این وضعیت آنتن که باید توی تراس حرف بزنیم ، پول موبایل بیچارم می کنه .... ایرانسل هم که آنتن اصلا نمیده ، بیخودی با خودم اوردمش ، حداقل نمیگه شارژ شما کمه ، دلم خوش باشه که علت شارژه !



موضوع مطلب : سیتی سنتر / city center
سه‌شنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٩ :: ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

خلاصش اینه که صبح را استراحت کردیم و ظهر رفتیم فروشگاه کیمیا،اونجا هم یه عالمه شلوار جین امتحان کردم و بالاخره یکی اندازه ام شد ، البته بعد از کلی تغییراتی که باید رو پاچه هاش بدم ... به نظرم به خوشکلی اونی که پندیده بودم توی کارفور نیست و چند درهم پایین تر ارزش ، گذشتن ازش و نداشت .فقط برای اینکه پشیمون نشم دارم می خرمش ...رنگ و سایز و مدلش به دلم نچسبیده .... شلوارک و دامن کوتاه مشکی هم نشد بخرم ، سایز ها همه کوچولو فیلیپینیه !

دارم به بعضی خانوما نگاه می کنم ، سبد خریدو دست می گیرن ، یه دور توی فروشگاه می زنن و سبدشون پر میشه از خرید!من نمی دونم چرا اینقدر وسواس دارم ...

لباسهای مردونش چنگی به دل نمی زد و واسه مامان هم چیز مناسبی پیدا نکردم ، پالتوهایی داشت که گرون بود ،یعنی به پول من نمی خورد ، وگرنه واسه مامان می گرفتم.

خیلی ناراحتم ، تا چیزی واسه مامان و بقیه نخرم ، خیالم راحت نمیشه ، واسه خودم خرید کردن به دلم نمی چسبه ! تازه اینجوری همه وقتم داره صرف این میشه که چی بخرم و ببرم ، لذت دیدن از دست میره ، یه موضوع ذهنی ، یه دلشوره همش تو وجود آدمه ، ضمن اینکه می ترسم آخر سر سر هم بندی شه ف بعد این همه اذیت شدن!

بعد همه این ماجراها ، هاله و بچه ها رو نزدیک مک دونالد دیدیم و با هم به یه مغازه رفتیم که جنس های آلمانی داشت و می گفتن ، نسبت به جنسش ، قیمت خوبی داره، چقدر بین لباس ها پیچ و تاب خوردم ، خسته و کوفته شدم ، اکثر لباسها توی بسته بندی بود ، بعد از کلی که می گشتی تا قیافشو بپسندی ، سایزشو گیر میاوردی ، از داخل بسته باید بیرون میاوردی ....... وای اگه اون چیزی که می خواست نبود ... شلوار پارچه ای امتحان کردم ، ولی بازم سایزش بهم نخورد ... فعلا دارم وقت میذارم ، روی چیزایی که ندارم ، هنوز راضی نشدم ، یه سری لباس بگیرم توی کشو و کمد بچپونم واسه سالهای آینده ، هم از مد بیوفته ، هم خمس بهش تعلق بگیره ، یعنی یه قرون ارزونیش ، تلافیش سر خمس در بیاد!

واقعا با این عجله امدن و با این وضعیت دیدن و بعد هم با عجله رفتن ، نفهمیدم چه غلطی کردم!

خونه هاله رفتیم ، استراحت کردیم ، برگشتیم به خیابون ، از بین شهربازی کوچیک محلی رد شدیم و کنار هم شام خوردیم ، منطقه ای شلوغ تر از خونه ما بود، دوست داشتم یکی یکی کنار مغازه ها بایستم و فقط از دیدنشون لذت ببرم ، به درخت های نخل تکیه می زدم و به مردم رنگارنگ نگاه می کردم ، و با یکی دو نفر کنار دستم گپی می زدم ، بدون دغدغه! واقعا ما ها دیوونه ایم ، حتی تو بهترین لحظات زندگیمون هم دلیلی واسه نگرانی پیدا می کنیم ... یه بستنی می خوام با کلی شکلات روش ......

 



موضوع مطلب : brands for less
دوشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٩ :: ٥:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

ساعت 10 صبح از خانه بیرون زدیم و با تاکسی و مونو ریل خودمون و به فروشگاه امارات رسوندیم.مونوریل خلوت بود و خبری از فشار و بوی گند و مردم در حال چرت و خمیازه نبود .گاهی دیدن آدم های خسته که از سر کار میان یا صبح زود خمیازه کشون به سر کار میرن ، خسته کننده است ، چرت زدن  جوان معتاد روبروییت نا امید کننده و غش کردن یه مرد 35-40 ساله کناریت چندش آور... در هر حال  ساعت رفتن از سر کار یا برگشتن از سر کار نبود ...تنها چیزی که می تونست جالب ابشه ، عبور از سطح شهر و دیدن برج ها بود ...از برج العرب گذشتیم و به مقصد رسیدیم، هزینه سفر با مونو ریل بستگی به مسافت داره

یاد گرفتم که باید دنبال مغازه هایی باشم که حراج دارند ، اونم حراج واقعی ،اگه می خواستی وقت بذاری واسه دیدن ، وقت خیلی کم میووردی ، همه قیمت ها گزاف بود و به جیب ما نمی خورد

دارم فکر می کنم چه چیزی دوست دارم واسه خودم بخرو و چه چیزایی واسه خونه و بچه ها؟قصد خرید از تهران نکردم ، به همین خاطر باید هر چی که به نظرم لازم میاد و قیمتش مناسب باشه بخرم

چقدر شلوار لی اندازه زدیم ، یا قیمت بالا بود یا سایزش کوچیک بود ، نا خودآگاه چشمم میوفته به همه زنانی که جین پاشونه که چقدر به تنشون قشنگه .. دیگه کفرم داره بالا میا د ، چرا اندازه ما نمیشه !خوبه که بد هیکل نیستیم

تازه روز دومه ، اما چقدر خسته شدم از دیدن این همه لباس که نمیشه خریدشون!

نمی دونم حتما در این فاصله طبقاتی هم حکمتی هست ، حکمتی که باعث میشه یکنواختی وجود نداشته باشه

چرا تو ایران اگه یه جوانی با ماشین مدل بالاش از جلومون ویراژ بده ، بهش فحش میدیم ، اگه یه خونواده مذهبی رو بخصوص ببینیم که بیشتر از ما خرج می کنن ، جد و آباد طرف و توی گور می لرزونیم ، اما اینجا از دیدن این همه آدم با اختلافات زیاد ناراحت نمی شیم؟

دیدن آدمها با رنگهای مختلف ، هر جور که دوست دارن می پوشن ، رفتار می کنن، می شینن و پا میشن ، در حین رعایت قوانینی که آدمو آزار نمیده ، باعث میشه آدم حوصله اش سر نره ...خدا رو شکر دیدم جائی غیر از ایرانو ، جای شهره چقدر خالیه ...

بیخود نیست جوونا پاشون به اینجور جاها باز میشه یا چشمشون به ماهواره میوفته ، وطن و ناموس دیگه نمی شناسن

با همه اینها یه صحنه ناجور دیده نمیشه ، حتی به سختی میشه زوج هایی و دید که دست به دست یا گردن و کمر هم دارن ، حتی توی کافی شاپ و رستوران نمیشه کسی و پیدا کرد که بخوان با نگاهشون همدیگرو قورت بدن، چقدر از این صحنه ها خسته ام ، از دیدن دختر و پسری که در تاکسی جلویی تا توی حلق هم فرو رفتن ...

چقدر آرامش روانی داره اینجا ... چقدر خوشحالم که انتخاب با منه که شب د ی س ک و باشم یا توی آپارتمانم و یا در خیابان بدون ترس از تاریکی و عدم امنیت قدم بزنم .

ناهار کنتاکی خوردیم ( بازم نسبت به ذائقه من کم نمک بود) ، بعد هم رفتیم لایف اتایل ، عشق خاله ش و همه فامیل

آدم سرش گیج میره از این همه تنوع ، یه کیف کوچولوی مشکی مجلسی به عنوان اولین خریدم می خرم ، که اگه ایران بودم عمرا همچین پولیو نمی پرداختم

رفتیم نمازخانه ، چقدر آدم های جور و اجور دیدیم ... کسایی که بی حجاب میومدن و رروسری تو نمازخانه سر می کردن و به نماز می ایستادن ، از ایرانی ها گرفته تا ...

دلم دریا میخواد ............



موضوع مطلب : mall of the emirate
یکشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٩ :: ٦:٠۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

با صدای دست زدن مردم در انتهای پرواز به خاطر تقدیر و تشکر از خلبان به خودم اومدم.پرواز خوبی بود،گاهی احساس می کردم داخل سرم داره یه چیزی تکون میخوره و شناوره، اما حالم بهم نخورد .چهره مهماندار آشنا بود ، که هنوز نمی دونم چرا!

در حال پرواز زیر پایمان را نگاه کردیم و بیشتر از همه از گذشتن از روی ابرها و خلیج فارس اذت بردیم .اگرچه می دونم چند روز آینده ، تصاویر کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه ، اما خوب نگاه کردم تا درضمیر ناخود آگاهم ضبط شه.

وقتی از هواپیما پیاده میشدیم ، دنبال این مساله بودم که زنان ایرانی و خواهم دید که روسری و مانتو شون و در میارن ...کم کم پیدا شدن ، از در هواپیما شروع شد تا راهروهای خروجی

نمی دونم اینکه تو ایران حجاب اجباریه ، یه نعمته یا یه زحمت ، اما یه چیزیو خوب می دونم ، اینجاست که فرق بین آدم ها پیدا میشه .....اینجا بهتر میشه آدم ها رو از هم تشخیص داد ، از هم تفکیک کرد ، سبک فکریشوم و اعتقاداتشون

خداوند با همه تنوع آفرینیش ، همه رو به داشتن حجاب دعوت کرده اما چه جور میشه در حین داشتن تنوع و عدم یکنواختی ، به حجابی مطلوب که خسته کننده نباشه رسید ؟

نمی دونم آدم هایی که داخل ایران حجاب دارن و اینجا ندارن ، از کسایی ک همه جا حجابشونو حفظ می کنند ، بهترند یا بدتر ، اما دلم میخواد با کسایی زندگی کنم که همه جا یکرنگ باشن و واقعا رنگی که در همه جا دارن ، رنگ واقعیشون باشه...

در هر حال اینکه یه خانم وسط یه فرودگاه لباسهاشو که نشون کشوره در بیاره ، اصلا به مسلمونیو نا مسلمونی ربط نداره ، نمی دونم شاید نشونه اعتراض باشه ، اما در هر حال فکر نمی کنم هیچ نامسلمون ناراضی هم ، وسط یه مکان عمومی این کارو انجام بده ......

جائی که سکونت داریم طبقه 26 از یه برج در بیزینس بی است.هوا مثل روزهای مدینه است و گرد و خاک نازکی روی وسایل نشسته ، همینطور لب تراس یه لایه از ماسه نرم ، انگار با دیدنش یه تکونی به من میده که کجا هستم

بیشتر از اونچه که فکر می کردم مثل هوای شهریور شمال خودمون ، چه روز ها و شب هایی که هوای تهرانو خوردم ، بوی چمن نمناک و نسیم ... و آرزوشو کردم

مگه میشه آدم بیاد اینجا ، بره فروشگاه ، مادر کیر ، رقص فواره ها ، دریاچه و ...و دلش نخواد یه مرد کنارش باشه

همینکه چهره های جور و  واجور ودیدم ، اروپایی، آسیایی .. حال خوبی بهم دست داد ، خوشحال بودم که یکی از آرزوهای دوران کودکیم تحقق پیدا کرد

پیام آموزش بهداشتی :چگونه می توان تبلیغاتو باور کرد ، شامپوی خوب ، مایع ظرفشویی خوب ....؟



موضوع مطلب : dubia / dubia mall
RSS Feed

 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
 
قالب وبلاگقالب وبلاگ