قالب وبلاگ قالب وبلاگ
(helia)

 
(helia)
درباره وبلاگ
helia rahimi

با آرزوی اینکه روزنه ای بر دل صفحات تاریخ باشد نه لکه ننگی هلیا رحیمی ( استفاده از مطالب با ذکر نام نویسنده بلامانع است)

نويسندگان
شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۸ :: ٦:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

چند سال گذشت ، با مامان نیومدم ، با محمد نیومدم و با همسرم هم نیومدم

بعضی حوادث تقدیره آدم هاست ، نمیشه جلوشو گرفت

نمیشه ایستاد تا عین آرزوهات تحقق پیدا کنه ، اگه بایستی و قانع نباشی شاید به حداقلش هم نرسی

ازدانشگاه و درمانگاه و مهمان بازیهای هر سال که حتما امسال به خاطر خونه جدید بیشتره فرار می کنم و به ارزوام پناه می برم

به خانواده خاله که همیشه پناه خستگی های من بوده اند

از جنس مذکر که با هر کی شروع کردم ، گند زد به اعتمادی که بهش کردم

از خودم که هر بار باز به خودم گفتم شاید این بار .. و این بار درست عمل خواهم کرد

 



موضوع مطلب :
شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۸ :: ٧:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

دیگر به چه قوتی به چه امیدی خوب شوم

اینست بهانه ای برای همه بد شدنم

اگر می خواستی خوب بمانم ....



موضوع مطلب :
شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۸ :: ٧:۳٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

این روزها چقدر به یادت هستم

این روزها و روز های پیش

نفرین بر تو گه زندگیم را به گند کشاندی

به کثافت

به ضلالت

به نجاست

نفرین بر تو ...........



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۸ :: ٥:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

حالت تهوع دارم ، مثل روزهایی که با تو بودم ... خدایا یه آبنبات ترش ... یا مریم مقدس !

نمی دونم چه مرگم شده ... چقدر این سلول های مغزم ، توانا شده اند ... یا مریم مقدس !

تحمل کن دختر ... الان میرسی و وقتی برسی همه چی یادت میره ...

دلینگ ... کی می تونه باشه این وقت صبح جز تو ... اما تو نیستی ... زیارت قبول ... تحمل کن دختر ، تازه زیارت بودی

دیروز قسمت نشد ، امروز آنقدر از تردید فاصله گرفتم که فراموش کردم ........

امروز شاید همان نقطه شروع رویاها باشد ............ زینگ ، این بار تو هستی ... بالاخره آن روز رسید

من هنوز ناتوانم در مقابل امثال تو ... بی جنبه ... از رفتن غصه دارم ، از ماندن ناراحتم ، اما می دونم که عادت می کنم

یک ساعت بعد ... کی تموم میشه ... یعنی چند بار دیگه باید دستاویز امثال تو شم .... تو میری جزء پرونده های ناتمومم ؟تو میری جزء اونایی که هر وقت یادش میارم یه لبخند تلخ میزنم ، مثل قهرمان های دوران نوجوونی ؟ یا واقعا تموم میشه ؟داری انتقام می گیری ، امتحان می کنی یا تلافی ... شاید هم لطف

ای کاش هیچوقت این محبت و ازت نمی دیدم ، اونوقت تا آخر دنیا باهات می موندم  و قدردان محبتی بودم که بهم نکردی ... من آدم اینجور محبتا نیستم .......................................................................

حالت تهوع ندارم



موضوع مطلب :
جمعه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۸ :: ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

دوباره باز گشتم

این بار هم بی تو ...

نمی دانم چقدر خودم را جا گذاشته ام، چقدر با خود توشه برای روزهای دوری همسفر کرده ام ...

اما می دانم که برای اولین بار نمی خواستم برگردم، بعد از این همه سال... اما بازگشتم

 

 



موضوع مطلب :
RSS Feed

 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
 
قالب وبلاگقالب وبلاگ