قالب وبلاگ قالب وبلاگ
(helia)

 
(helia)
درباره وبلاگ
helia rahimi

با آرزوی اینکه روزنه ای بر دل صفحات تاریخ باشد نه لکه ننگی هلیا رحیمی ( استفاده از مطالب با ذکر نام نویسنده بلامانع است)

نويسندگان
پنجشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٧ :: ٦:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

گاهی عملکردهای ما و پیله هایی که به دور خود تنیده ایم ناخواسته ما را به سمت دیر کردن های فراموش نشدنی می کشاند....

و امروز من چقدر برای هستی کوچکی که هیچوقت فرصت نداشتم ببینمش گریستم.
هستی که نمی توان گفت نیستی شد.....
و برای تمامی هستی هایی که تمام مادران از دست میدهند.

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٧ :: ٦:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi
ه آغوش میخوام.یه شونه ای که سرمو بذارم روش و گریه کنم.نصیحتم نکنه.دعوام نکنه.بهم بدبین نباشه.برام نگران نباشه.دلش برام نسوزه.بهم ترحم نکنه....

موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧ :: ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

نیستی کاستی نیست، کمبود نیز نمی تواند باشد  و حتی محدودیت
نیستی خود نیستی است
 می پنداشتم روزگار معجزه با آمدن آخرین پیامبر تمام  شد ، غلط بود
پنداشتم معجزه کراماتی است که با نذورات به دست می آید ، غلط بود

دیگر چه پندارم؟
معجزه پندار موجزی است که نمی یابمش ، روز گاریست!!!

.................

اگه بزودی اینجا پیدات بشه ، یعنی که منو خوب می شناسی

چقدر زندگیم خالیه بی تو

۷ روزه باورم نمیشه



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٧ :: ٦:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

ازت دلخورم

چطور دلت اومد نیای که ببینمت

۲ ماهه که دلمو به امروز خوش کرده بودم

چطور نفهمیدی که دلم برات تنگ شده

حیفت نیومد، این همه راه اومدییو بدون اینکه همدیگرو ببینیم برگشتی

حالا دیگه معلوم نیست کی بشه که بهانه ای بشه و بتونی بیای تا ببینمت

...................................

چطور تنهایی تصمیم گرفتی که نیای ببینمت؟ تو اجازه نداشتی تنهایی تصمیم بگیری.آخه منم توی این زندگی که برای هم ساختیم یه سهمی دارم

...................................

عیبی نداره اینم جبران دفعات قبل که من تنها تصمیم گرفتم که نبینمت

..................................

مامان گفت دیگه دیدن نداشت که قبلا همدیگرو دیده بودین

من گفتم حتما اثاثیه همرات بوده و نمیشده که بیای

..................................

نمیدونم.اما حتما دلیل قانع کننده ای داشتی که برای من اون موقع قابل توضیح نبود

 



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٧ :: ۳:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

سال 77 یه دوست مطمئن بهم گفت که سال خوبی برای همه است چون به 2 تا 7 ختم میشه
الان یادم نمیاد واقعا سال خوبی بود یا نه
اما یادمه که گفت تمام سال هایی که به 7 ختم میشن خوب و پربرکتن
10 سال میگذره
امسال سال 87 است و من امروز 7 فروردین میزبان دو میهمان خوب بودم

موضوع مطلب :
دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٧ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

امروز یه روز کاری بود

اما ساعت از هفت و چهلو پنج دقیقه مدت هاست که میگذره و از تو خبری نیست

.....................

اولین باری که فکر کردم دارم جدی واسه ازدواجم دعا می کنم شب ۱۷ ربیع الاول  یک سال قبل از دانشجوییم بود .یادم میاد همون سالهای اول شب ۱۷ ربیع الاول با بوبچه ها یه امازاده صالح پیش بینی نشده رفتیم که بهممون خیلی چسبید

الان نمی دونم واقعا چقدر جدی بود

ای کاش شب ۱۷ ربیع امسال پیشم بودی



موضوع مطلب :
دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٧ :: ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

تو به بچه بیشتر نیستی

نامرد ، بی معرفت ، بی غیرت ، بزدل

بقیه اش و بعدا میگم



موضوع مطلب :
RSS Feed

 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
 
قالب وبلاگقالب وبلاگ