|
(helia) درباره وبلاگ با آرزوی اینکه روزنه ای بر دل صفحات تاریخ باشد نه لکه ننگی هلیا رحیمی ( استفاده از مطالب با ذکر نام نویسنده بلامانع است) آرشيو وبلاگ
مطالب اخير نويسندگان دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥ :: ۱۱:۳٤ ق.ظ :: نويسنده : helia rahimi
آرمان هر روز که از خونه می خوام بیام بیرون بهامه می گیره که کی می برمش بیرون تا مهاجرو ببینه از زمانی که با هم آشنا شده ایم ،تو د ر تمام لحظات در کنارم بودی ،در قلبم بودی ،لحظاتی که نفهمیدند دارم تجربه شان می کنم ، لحظاتی که نبودند تا ببیند ،لحظاتی که تا مرز خود کشی پیش رفتم و به نیروی تو باز گشتم و هیچ گس نمی داند و نمب نواتم برای کسی توضیح دهم ،فقط برایم کافی است که تو می دانی.میدانیم گخ می توانم به تو تکیه کنم ، همانطورکه در لحظات گذشته ام کرده ام برای تمام عمرم.من مردد نبستم فقط مثل خودت مصمم نیستم ،فاصله تردید تا تصمیم خیلی کم است عزیزم مهاجر شمالیم به سرد سیر رفته شاید این حرف تازه ای نباشه! هر بار که میره روزی هزار بار می میرم و زنده میشم تا کی باید دل نگران مسیر و مقصد باشم؟ چرا این همه آموزش در مورد مهارت های زندگی نمی تونه بهم کمک کنه که تصمیم بگیرم؟ آقای ازغدی گروه هدفت را اشتباه گرفتی ؟شما دیگه چرا؟این روش که به در بگیم دیوار بشنوه منسوخه!یکی مثل من افسرده میشه! آدم چطور می تونه سر خدا منت بذاره،به خاطر کارهای خوبی که براش انجام میده و کارهای بدی که انجام نمیده. وقتی آدم برای عشقش هر کاریو بی منت و توقع انجام میده ، چطوره که برای خدا نمی تونه؟لابد واسه خدا انجام نمیده ، شایدم عشق به خدا رو هنوز نچشیده ، درک نکرده. فکر نمی کنم آدم با یه عشق واقعی وارد معامله شه ، یعنی عشق رو طوری نثار کنه که از طرف در مقابل توقع داشته باشه. اما چطوره که با خدا که مظهر عشق بی منته ، وارد معامله میشه؟ یه چیز دیگه عشق های کوچیک ، عشاق کوچیک بوجود میارن ، شایدم بر عکس!!!به همین خاطره که آدم ها نمی تونن بی شائبه عشق بوزند و یه چیزی مث ترمز همش جلوشونو می گیره ، بهشون میگه بسه ،تا همین جا کافیه! اما خدا که کوچیک نیست، مگه اینکه ما کوچیکش کنیم...... می خوام حسینی را بشناسم که هر ساله در دهه اول محرم ،یکی یکی عزیزانش و از دست میده ، روز عاشورا در میان کسانی که ذکر مصیبتش و می خونن ،تنها ، کشته میشه!40 روز غم او مث غم از دست رفتن پدری ،اگه نیکو فرزندانی باشیم ،مانع از بیرون اوردن لباس سیاه از تنها میشه و صبح روز فردای اربعین مثل کسی که از عزا دش میارن ، دوباره برای یکسال برا آدما زنده میشه،انگار این فرایند احمقانه می نماید.این مردن ها و به دنیا آمدن ها!می خوام این حسین و این فرهنگ و بشناسم. موضوع مطلب : شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ :: ۸:۱٥ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
توکل واقعا چیه؟ اینکه آدم وقتی دیگه هیچ کاری از دستش بر نمیاد ،وقتی به هر راهی زده به در بسته خورده ، وقتی به هر کی رو انداخته ،رویش را زمین انداختن ، بگه :دیگه ما هر کاری از دستمون بر میومد کردیم،دیگه توکل به خدا ، هر چی خودش بخواد و صلاح بدونه.....چه اشتباه ظریف اما بزرگی!اما از همین مرحله هم تا رضایت فرسنگ ها فاصه است......... به نظر شما از یه آدم ۱۶۳ سانتی تا یه آدم ۱۵۹ سانتی چقدر فاصله است؟ به نظر من اندازه دومین اشتباه بزرگ مادر به اندازه ارتفاع کابینت آشپزخونه که نباید غایت این آدم میشد....... موضوع مطلب : یکشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٥ :: ٢:۱٦ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
مامان جون تا حالا نمی دانستم دستان تو هم گرم بود. موضوع مطلب : جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥ :: ۸:٤۸ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
تقصیر خودته عزیزم این راه حلیه که تو پیش پام گذاشتی هر بار که خواستم تنهام بذاری و ازم دور شی این کارو نکردی فکر کردی منو نباید با این حال و هوا تنها گذاشت اما من اون لحظه بیشتر از حضور تو به تنهایی هایم احتیاج داشتم به من نزدیک می شدی درحالیکه من اینو نمی خواستم و هر بار باز خودمو سرزنش می کردم که بازم خام تو شدم حالا دیگه چون می دونم تلاش بی فایده است و تو خواسته منو نمی فهمی ،برای تنها ماندن مجبورم خودمو در چهار دیواری بدون تو حبس کنم و بسیاری از چیزایی که دوست دارم محروم کنم. .......................................................... همتون برین به جهنم وقتی سر اسم هر کسی یه کثافت عوضی استفاده می کنی ، براحتی ازش متنفر خواهی شد
چقدر این سمینار برام نهضه،فردا چندمین سالیه که برگزار میشه و من بازم درست در طمان برگزاری یه اتفاقی برام میوفته که روحیم خراب میشه ،اونقدر که دیگه دلم نمی خواد ریخت هیچ کس و ببینم اما فردا احتمالا همه برو بچه ها جمعند.حتی اگه اینطوری هم نباشه ،این مراسم یادگاری از زیبایی های تجربه بسیج دانشجوییه چقدر دلم می خواست اونجا باشم چند ساله که منتظرم از سخنرانی ها و ارائه مقالات استفاده کنم اما هر سال به خاطر مواجهه با یه موضوع مسخره ،ندیدن دوستان و به این آرزو ترجیح میدم،حوصله شونو ندارم...........
تازه جز اون 5 شنبه و جمعه هم هست، تداعی چطور به مامان بگم سمیناری که بیشتر از 6 ماهه منتظرش هستم به خاطر دور بودن از مهاجر نمی خوام برم؟ ...................................................... یادت میاد ؟خیلی وقت پیش تقاضا کردم که سراغ یه متخصص بریم اما تو گفتی: خیلی دلت می خواد کاری کنی اما اگه اینکارو کنیم باید همه چیو ول کنیم و فقط به این موضوع بچسبیم ،می خوام وقتی برم سراغش که همه کارامو انجام داده باشم ،بچسبم بهشو واونقدر بدوم تا به نتیجه برسم البته مگه اینکه .... من اون موقع به یه متخصص احتیاج داشتم ،توجه به این نیازم برام مهم بوئ نه خود متخصص ،اما تو رسیدگی به کارهاتو ترجیح دادی. حالا بعد از این همه وقت که هر لحظه اش برای من 1000 سال گذشت ،حالا که به بحران رسیده ایم ،بهت ثابت شده این کاری نیست که تنهایی از پسش بر بیاییم دنبال علاجی!می خوای جبران کنی؟جبران نمیشه ،دیگه دیر شده ،جبران نمیشه! .......................................................
ای کاش همون روز بهت می گفتم ،می گفتم که هر دوی ما که داریم از این اتاق بیروم میریم ،می دونیم که باز هم به این اتاق باز خواهیم گشت یانه و تاخیر فقط توجیهی برای پای بندی به یه سری سنت باشه،تو که از اینجا میری ،همه چیزو فراموش می کنی انا من لحظاتش و برای رسیدن خبری ازت می شمارم
سر تو شلوغ تر از اینه که بخوای به این قسمت از زندگیت بپردازی حتی 2 ساعت در انتهای یک روز تعطیل اما پر کار ، وقت گذاشتن هم جای تقدیر داره و اهمیتی که به موضوع میدی اما فکر نمی کنی برای مهم ترین تصمیم زندگیت که می تونه تمام آیندتو تحت تاثیر بذاره فقط 2 ساعت کم باشه؟ ............................................................ این هفته به نتیجه جدیدی رسیدم اینکه دور و اطرافمو فقط یک کشت آدم بی کفایت بی لیاقت گرفته! همیشه خدا کاری می کنه که مجبور شم از اطرافیانم عدر خواهی کنم ،چه حق با من باشه چه نباشه. ............................................................ ارومم ، خبری از حسین نیست، می بینی ؟ این همه عذابی که به خودم دادم چه تاثیری در ماجرا داشت؟ موضوع مطلب : موضوعات
پيوندها صفحات وبلاگ |
||
|
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
|