قالب وبلاگ قالب وبلاگ
(helia)

 
(helia)
درباره وبلاگ
helia rahimi

با آرزوی اینکه روزنه ای بر دل صفحات تاریخ باشد نه لکه ننگی هلیا رحیمی ( استفاده از مطالب با ذکر نام نویسنده بلامانع است)

نويسندگان
دوشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٩:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

بهم گفت :اگه  بخوان بزرگترین آرزوتو بر آورده کنن ، چه آرزویی می کنی؟
سکوت کردم.
امسال حتی به اصل آرزو داشتن هم شک کرده ام.و اینکه داشتن چه آرزویی درسته.
چه برسه به اینکه آرزویی داشته باشم!
شاید هم از یه سری آرزوی تکراری کردن خسته شده ام .نمی دانم.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

حسین مظهره عشقه.
عشق در حین ظاهر شادش ، محتوای غمناکی داره.
عشق در حین ظاهر غمناکش  ، محتوای شادی داره
اونوقت این چه ربطی به نوروز داره!



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤ :: ۱:٠٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

و هر شب غصه دار به خودم میگم امروز هم آنروزی نبود که می بایست اون هدیه آسمونی که واسم کنار گذاشتیو دریافت می کردم.

***************************************

وقتی از زمان و مکان دور باشی چه فرقی می کنه نوروز بشه یا نه؟



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٩:۳٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

دو سال پيش وقتی از اون پايين بهت نگاه می کردم ، يکی از برنامه های آينده ام را گذاشتم ، آشنايی با تو .

تو و دنيای تو.که فکر می کردم پر از آدم ها و ماجراهاست.

تجربه ای که شايد ديگر هيچ جای زندگيم جای آن نباشد.

و امروز دو سال گذشته و  من اينجايم. اما نه آشنا با تو.

همانقدر غريبه که دو سال پيش بودم.

با اين تفاوت که فکر می کنم  دنيای تو خالی از آدم ها و ماجراهاست.

تو چقدر تنهايی !



موضوع مطلب :
شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٥:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

سفر برايم هيچ چيز جز دلتنگی ندارد.

اما زندگی به من آموخت:

برای بهتر ديدن عظمت و شکوه هر چيز بايد قدری از ان دور شد.



موضوع مطلب :
شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٥:٠٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

هرگز مکوش که عشق خود را بازگو کنی.
تنها عشق ناگفته پایدار خواهد بود.
چرا که نسیم ملایم خاموش و ناپیدا می وزد.
من عشق خود را بازگو کردم.
هر چه در دل داشتم باز گفتم با دوست.
لرزان ، ترسان ، سرمازده ، آشفته
اما او از کنار من می رود.
همین که از من دور شد مسافری فرارسید.
خاموش و ناپیدا.
و به آهی او را برگرفت و برد.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٤:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

اين واسه اينه که خوشحالم چند تا کار جديد ياد گرفتم.



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٥:۱۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

از کوچه شیرازی که پیچیدم ، چشم تو چشم خورشید شدم .به خودم اومدم که یه هفته گذشت.
آخه اولین بار این اتفاق هفته پیش افتاد و حسابی منو تکون داد.
وقتی  طبق  یه  عادت ناکام ، داشتم دنبال سایه   می گشتم ،داشتم تو آسمون ، گنبد امام زاده یحیی رو جستجو می کردم ، تا سلامی بدم ، خلیفه ای که خدا واسه این تیکه زمین گذاشته ...

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

همش چند روز ديگه  به آخر سال مونده ، اما  اونجور که می گفتن نشد ، تو نيومدی .............

 

 

 

 

 


 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٤ :: ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : helia rahimi



موضوع مطلب :
شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٦:۱٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

چقدر زود گذشت ، آه چقدر زود گذشت!
چقدر زود گذشت روز شکوفه ها
آن روز چقدر بزرگ شده بودی!

چقدر زود گذشت آنروز که 9 سالگی تو را همراه فرشتگان آسمانی هلهله کردیم
آن روز چقدر بزرگ شده بودی!

چقدر زود گذشت آنروز که نام تو را میان اسامی شاگردین مکتب زینب (س) ثبت کردیم
و تو چه سربلند راه فاطمیه را به زینبیه ،
چه نیکو  زینبیه را به علوی
و  چه شایسته علوی را به رضوی پیوند زدی.
آن روز چقدر بزرگ شده بودی!

و امروز که آرزوی ما اینست  آن مسیر را به مهدویت ختم نمایی.

 امروز چقدر بزرگ شده ای! امروز که بیشتر از چند هزار روز درخشان از آن روز طلایی می گذرد.
روز تولد تو



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٧:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

امروز تو یه تصویر بچه ای را دیدم که روی دیوار خونه شون با گچ عکس یه خورشید و کشیده بود که از پنجره به داخل  می تابید

 بچه خیره شده بو به خورشید گچی
یعنی چی داشت به خودش می گفت ؟
از اینکه تونسته بود خیره بشه به انوار خوشحال بود؟
از اینکه خورشیدش گچی بود و دیوارشون هیچ پنجره ای نداشت غمگین بود ؟
داشت از دیدن نقاشی قشنگی که کشیده بودا حساس لذت می کرد؟
از اینکه به دیوار خونشون یه پنجره هدیه داده بود  افتخار می کرد ؟
یا تو فکر این بود اگه مامانش از راه برسه چه عکس العملی نشون می ده ؟ دعواش می کنه یا تشویق؟



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٧:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

کاری نکنیم که مجبور شیم عذر خواهی کنیم.اینو به یه بچه می گفت.



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٧:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

توی ماشین نشسته ام ، باد به صورتم می خورد و آفتاب
 حوس یه مسافرت از اونائئ  کردم که بدون هيچ دلتنگی يا نگرانی اي، یه راست یه جاده خشک و می گیری و جلو می ری به این امید که به یه سرزمین سبز برسی!



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤ :: ٧:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : helia rahimi

اول صبح بود ،    
سر راهرو وایساده بودیم ، حال و احوال می کردیم که یهو یه صدایی از ته راهرو اومد
سرمونو برگردوندیم طرف صدا
ساره دستشو روی شکمش گرفته بود و به خودش می پیچید
به طرفش دویدیم تا بهش رسیدیم دیگه کاملا روی زمین افتاده بود
نمی دونستم چی کار کنم . دویدم به سمت درها .اما انگار هیچ کی نبود تا صدای منو بشنوه
وقتی برگشتم مجتبی روی زمین زانو زده بود ، شاید اگه دیرتر بر میگشتم حتی دستای ساره توی دستاش بود و یا یرش روی زانواش
چی دارم میگم ، خدایا ! نه اونا خیلی پاک تر و نجیب تر از این حرفا بودن.
ساره به چشمای من نگاه کرد ، چشماشو بست یه قطره اشک از چشمش چکید و از درد از حال رفت
مجتبی دیگه نتونست از جاش بلند شه ، روی زمین خودشو به عقب عقب کشوند و به دیوار تکیه زد
اونم چشاشو بست یه قطره اشک از چشماش اومد  و .. هرگز دیگه چشماشو باز نکرد
اونوقت ، اونقدر نگران ساره بودم که متوجه فاجعه ای که اتفاق افتاد نشدم
نمی دونم کی آمبولانس خبر کرد و چه جوری به بیمارستان رسیدیم
2 ساعت بعد همه دور تخت ساره جمع شده بودن
سر ساره به سمت راست بود
من اولين نفر از سمت چپ کنار تختش ايستاده بودم
چشماشو آروم باز کرد
از سمت راستش شروع کرد
نفر به نفر و یکی به یکی
انگار از بین جمعیت کسی و جستجو می کرد
 می دیدم از هر نفر که می گذشت  بی رمق تر و  چشماش کم سوتر  می شد    
 گفتم که من آخرین نفر بودم
وقتی نگاش به نگاه من افتاد آخرین امیدش هم از دست رفت
باز هم چشماشو بست یه قطره اشک از چشماش اومد
اما این بار مث مجتبی دیگه هرگز چشماشو باز نکرد
برای هر دوی اونا زندگی بدون ديگری امکان نداشت

 



موضوع مطلب :
RSS Feed

 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
 
قالب وبلاگقالب وبلاگ