|
(helia) درباره وبلاگ با آرزوی اینکه روزنه ای بر دل صفحات تاریخ باشد نه لکه ننگی هلیا رحیمی ( استفاده از مطالب با ذکر نام نویسنده بلامانع است) آرشيو وبلاگ
مطالب اخير نويسندگان سهشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳٩٠ :: ٦:۱۳ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
چقدر امروز حوصله هیچ کسو ندارم چقدر خوشحالم که امروز هیچ کسی در کار نیست کسی که بخوام خودمو براش لوس کنم یا منتظر لوس بازیاش باشم چقدر خوب که ولنتاینی در کار نیست موضوع مطلب : شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳٩٠ :: ۱٠:۱۳ ق.ظ :: نويسنده : helia rahimi
حوصله ام از زندگی سر رفته است ............ به قول دوستم:هاچیپو ووووووووووووو موضوع مطلب : چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩٠ :: ۸:٠۳ ق.ظ :: نويسنده : helia rahimi
مدتی است در تقویم سال گذشته رخداد های امسال را می نویسم .... موضوع مطلب : شنبه ۱٠ دی ،۱۳٩٠ :: ٥:۳٩ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
بیا جدی فکر کن ..... الان وقت خوبیه واسه عاشق شدن ........... موضوع مطلب : یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳٩٠ :: ٦:۳٥ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
قبلا ها فقط از تنهایی می ترسیدم اما امروز از همه چیز از سکوت از تاریکی ... می گویند ترس از نا آگاهی است من از نا آگاهی نیز می ترسم و از ترس ....واهمه دارم موضوع مطلب : دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳٩٠ :: ٧:۱٥ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
جاذبه های توریستی ام را به حداقل رسانده ام. باشد که توقفگاه موقت هیچ مسافری نگردد.!!!!!!!!!! موضوع مطلب : دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩٠ :: ٦:٠٩ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
یکی از بزرگترین سرگرمی های لذت بخش که توش هیچ صحنه سازی نیست: من بابا جدول موضوع مطلب : دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩٠ :: ٦:٠٧ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
بالاخره چترم و بعد از سالها بدست گرفتم .... پستوی خاطراتن نم زده است!!!!! موضوع مطلب : جمعه ٦ آبان ،۱۳٩٠ :: ۸:٤٠ ق.ظ :: نويسنده : helia rahimi
صدای بارون میومد.رختخوابم گرم بود و آفتاب هنوز نزده بود از جا بلند شدم و دست و رو نشسته رفتم و پشت میز صبحانه نشستم یک لیوان چای طلایی رنگ ریخته بود از در وارد شد و سلام کرد و یک راست رفت سر یخچال ازم پرسید کره میخوری یا پنیر؟ جواب دادم پنیر گفت:خیالم راحت شد دیشب تا صبح فکر می کردم که خدا کنه کره نخوری .آخه کره نداریم من نخواستم توضیحی اضافه کنه و هنوز تو عالم خواب بی دغدغه شب قبل بودم.برای اولین بار بعد مدت ها بود که براحتی خوابم برده بود و شب هم بیدار نشده بودم. اما نمی دونم درد دل بود یا می خواست از اوضاع خرابش گله کنه و یا به من بگه که چقدر خوشبختم و قدر زندگیم و نمی دونم .... ادامه داد ما یه دور پنیر می خریم یه دور کره.نخواستم تعجبم رو نشون بدم اما انگار قیافم چیز دیگه ای رو نشون می داد.یه قلب از چاییم و خوردم.... .... آخه وحید (وحید اسم شوهرش بود) کره دوست داره و من پنیر و ما نمی تونیم هر دو رو با هم بخریم اینه که یه دور پنیر می خریم و یه دور کره.من می دونستم ساناز وقتی چیزی رو دوست نداره لب بهش نمی زنه.مدت ها بود که می دونستم کره نمی خوره.تو هر غذایی هم که کره بندازن غذا رو نمی خوره اونوقت وقتایی که کره می خرین تو چی می خوری؟ گفت:نون خالی و وقتایی که که پنیر دارین؟ اکثر وقتا وحید صبحانه نمی خوره اما گاهی هم به پنیر من ناخنک می زنه اوووووووووف من سعی می کنم زودتر پنیرم و تموم کنم که برسیم به دوره کره ... تا اون بی صبحانه نره سر کار خووووووب! اما اون تا دلش میخواد این یه قالب کره فسقلی رو طول میده که به دوره پنیر من نرسه. وااای!شما این قدر عاشق همین چشم نخورین!!!خمیازه کشیدم..... خوب یه سر بگو فقط کره می خورین دیگه!!! نه بابا! ادامه دادم..... قبلا ها زن ها فقط غذایی رو که مرد خونه دوست داشت درست می کردن . چون مرد بود که کار می کرد و باید جون داشت که کار کنه.بچه های بیچاره هم مجبور بودن بخورن.اگه چیزی هم می موند دست آخر به زن بدبخت که از صبح تا شب تو خونه جون کنده میرسید.پس الانم زیاد فرقی با قدیم نکرده. خندید :الان یه فرقی کرده اکثر خونواده ها هر دوی کره و پنیر و سر سفره دارن و هر کی از هر چی بخواد هر مقدار که جا داشته باشه می خوره .واسه بچه هه هم بعد از کلی قربون صدقه آب پرتقال با کوفت سرو می کنن. حالا نمیشه زمان بذارین.مثلا 15 روز پنیر و 15 روز کره گفت :میشه اما یه قالب پنیر من بازم اضافه میاد خسته بودم از این مبحث ... باقی مونده چاییم و سر کشیدم و اون گفت قشنگه واسه هردومون: یه بار که دعوامون شده بود:رفت سر یخچال و همه پنیر های منو تنها تنها خورد که فردا روز کره شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد:منم فردا شب که شد قالب کره اش را انداختم ته قابلمه برنج که دوباره وقت پنیر برسه! اما چون سهمیه کره و پنیر اون ماه خرج شده بود تا 10 -15 روز هر دو نون خالی خوردیم. موضوع مطلب : شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩٠ :: ٤:٤٤ ب.ظ :: نويسنده : helia rahimi
دو پسر جوان 19-20 ساله وارد شدند و دو دختر زیبا بعد انها .به نظر نمی رسید خجالتی باشند اما آداب اجتماعی را رعایت می کردند گوشه ا ای را کنار من گرفتند راحت می توانستم تمام حرف ها و حرکاتشان را ببینم پسر بلند قد تر و مو مشکی چیزهایی زیر لب زمزمه می کرد . می خواست توجه یکی از دختران را به خود جلب کند دخترک به ظاهر بی توجهی می نمود اما با گوشه چشم کاملا حواسش به آنها بود و از آنجائیکه صورتش رو به من بود می دیدم که می خندید نه نیش خند می زد و نه عصبانی بود از گیر دادن این پسرخوشش آمده بود نمی خواست ناز کند و معلوم بود که می خواهد به این بازی مسخره ادامه دهد انگار از اینکه کسی التماسش می کرد لذت می برد پسر دست بر نمی داشت به مقصد نزدیک می شدیم در من رعبی عجیب ایجاد شده بود هی می خواستم سر صحبت را باز کنم و به دختر بگویم: گولش را نخوری ! او در این خط کار می کند!!! موضوع مطلب : موضوعات
پيوندها صفحات وبلاگ |
||
|
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
|